با خوشحالی بالا پریدم و دستهام رو به هم کوبیدم و گفتم : - یعنی نیومدی برای خداحافظی ؟ از کیان شنیدم که همین روزا قراره بری ؟ با ترس سریع مچ دستم رو گرفت و گفت : - هوی هوی بهار اونجوری دیگه نپریا ،تورو جدت فقط نپر بالا همونطوری آرومم حرف بزنی من میشنوم، شر برام درست نکن. من که اصلاً تو فاز حرفهاش نبودم و روی اون نرفتنش دلم رو صابون زده بودم ،خندیدم و با ذوق گفتم: - بگو دیگه آبجی دل آرام ... بگو که نیمومدی واسه خداحافظی و نمیخوای بری ؟ خندید و در حالیکه لباسهاش رو از تنش بیرون میکشید و به چوب لباسیه کنار در هال آویزون میکرد با خنده گفت : - اون که بله عزیزدلم منتها چند روز دیگه میخواستم بیام ولی الان کیان ازم خواست بیام اینجا یکم هواتو داشته باشم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌ @Cafee_eshgh ༺‌‌‌ ┄┅┄┅ ❥❥❥ ┅┄┅┄