رمان تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 13
یادم است یک بار که برایش شیطنت سیما دوستم را بر سر نمره گرفتن از استاد تعریف کردم اخم هایش در هم شد و با بد لحنی محکوم مانند بودنم به دوستم کرد، دوستی که جان می دادم برایش و شیطننش فقط محض خنده بود و بس ولی اتابک انگ هرزگی به او چسباند و دیگر اجازه نداد اسمش را به زبان بیاورم چه برسد به ادامه ی دوستی مان! به همین راحتی. قلبم از غم یاد آوری اش مچاله شد.
با دیدن فرهان عینک دودی به چشم که تکیه به ماشین آنچنانی اش داده بود سیما و اتابک به کنار، نفس کشیدن را هم از یاد بردم! سر چرخاندم و اطرافم را چک کردم تا مطمئن شوم کسی در کوچه نیست. این بشر مرز دیوانگی را رد کرده بود! اگر از خل بازی هایش اینجا هم انجام میداد مطمئناً از اینکه هستم هم انگشتنما ترم می کرد. به خودم مسلط شدم و پا تند کردم و از پیچ کوچه با سرعت نور گذشتم صدای خنده اش که الحق دلبرانه بود و من سنگ را هم جذب میکرد را شنیدم و پشت بندش نام خودم را از زبان زبان نفهمش...
-کژال؟
کژال و زهرمار! از سماجت بی منطق و بی پروایی اش به ستوه آمده بودم. چرخیدم و با دیدنش پشت سرم از ترس "هین"ی کشیدم. کم کم داشتم مطمئن می شدم که
نسبتی نزدیک با اجنه دارد! با این سرعت چطور پشت سرم ظاهر شده بود که نفهمیده بودم با نگرانی دست پیش آورد.
-چی شدی؟ ترسوندمت؟
دستش را نرسیده به بازویم پس زدم.
- خیلی احمقی به خدا چرا پا شدی اومدی دم خونمون!؟ نمیگی کسی اینجا ببینه! بابام، سعید. تو رو خدا بزرگ شو. از این بچه بازی ها بیزارم!
دلخور گفت: حرفامو گوش کن تا دست بردارم از بچه بازی هام.
با حرص توپیدم: اینجا!؟
محکم و جدی شد.
- آره همین جا.
از حرص زیاد دندان هایم قفل هم شدند.
- فرهان!
نگاهش لرزید و سرگردان دورتادور صورتم تاب خورد. صدای از ته چاه در آمده اش نامم را به گوشم رساند.
-کژال!
بهتش از چه بود! دیوانه ای به نافش بند کردم و رو برگرداندم و در حالی که به معنای واقعی از ترس دیده شدن مان با هم قالب تهی کرده بودم ادامه دادم: از اینجا برو خواهش می کنم.
فقط چند لحظه به حال خود رهایم کرد و صدای پایش را که به دو پشت سرم میآمد شنیدم.
- صبر کن کژال.
دلم می خواست از دستش جیغ بکشم. کوله ام کشیده شد. به خیابان نزدیک شده بودیم هنوز خلوت بود ولی می ترسیدم. ملتمس به چشم هایش زل زدم.
- تورو خدا فرهان برو.
نگاه لبریز شده از عشقش ناباورانه چشم هایم را کاوید.
- کژال تو من و به اسم صدا زدی
ادامه دارد...
༻♥️
@eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄