عادت داشت به کار های بی هوا، بی هوا لبخند روی لبش نقش میبست، بی هوا بغض میکرد، بی هوا دلهره داشت و بی هوا هم آرام میگرفت، عکس های "یهویی" اش قشنگ ترین عکسِ قاب دوربینش میشدند؛ یک روز که چشم باز کردم، چیزی انگار کم شده بود از روزَم، اتفاقی مثلِ یک "صبح بخیر" بعد از بیدار شدن، که مثلِ همیشه دلخوش به حضور کسی باشم؛ چیزی انگار سر جایش نبود، مثل یک پیامِ پر از حالِ خوب برای نشاندن لبخند روی لبم برای چند ثانیه حتی؛ رفتنش هم بی هوای بی هوا بود، بدون اینکه هیچ بهانه ای برای نبودنش بتراشد، بدون اینکه حتی حرف رفتن را پیش بکشد، و بدون هیچ شکایتی؛ درست مثل روز آمدنش که بدون هیچ حرفی مثل یک استکانِ چای خوش عطرِ بعد از کار روی دلم نشست و تمامِ دنیایم را خوش رنگ تر از همیشه کرد؛ طوری از کنارم رفت که انگار "آب از آب تکان نخورد" غیر از جای خالی اش که مثل یک بار سنگین، با رفتنش روی دوشم ماند؛ "برای همیشه ی همیشه ی همیشه" به خیر عزیزم ❄️