رفته بودم بیمارستان. پسری هفت‌هشت‌ساله روی تخت بود. داشت دوران نقاهت بعد از عملش را می‌گذراند. مادر داشت بالای سر فرزند قران می‌خواند. هر از گاهی لب بالایش را کامل می‌آورد روی لب پایینش و ابروهایش هشتی می‌شد. ماجرای پسر توی بیمارستان پیچیده بود. پسری یتیم که ناراحتی قلبی داشت ، مادر با دستانی خالی و دلی خالی‌تر از امید او را به بیمارستان می‌آورد و یک نفر هزینه‌های عمل را می‌دهد. نه که پسر ، که مادر هم نجات می‌یابد. به‌قول دوستی اینجور آدم‌ها توی ایرانمان کم نشدند ، این مشکلات است که خیلی زیاد شده. اینکه آن مادر الان چه حالی دارد را حتی مادرها هم نمی‌فهمند اما ماجرا بُعد وسیع‌تر و عمیق‌تری دارد که تمام این‌ها در برابرش کوچکند. آن‌فرد گمنام بود. نه که مادر که کادر درمان و‌ پرستارها هم نمی‌دانستند کیست. شاید تنها رئیس بیمارستان می‌دانست. به‌گمانم غبطه‌خوردن یکی از بزرگترین موهبت‌های الهی‌ست. اینکه رفتارهایی ببینی که توأمان ناراحت شوی از اینکه خودت آن‌طور نیستی و خوشحال شوی از اینکه او هست. آدم‌هایی که هیچ نشانی از آنها نداری اما اثرشان را توی چشمان آن مادر به‌وضوح می‌بینی. بعد که خوب با خودت فکر می‌کنی می‌بینی خدا همیشه آس‌هایی توی دستش دارد تا در اوج یأس به‌تو نشان دهد. آدم‌هایی که گمنام‌بودنشان مدار به‌مراتب بالاتری دارد تا سخاوتشان. کیفیتشان به‌مراتب سنگین‌تر است تا کمیتشان. هیچ ربطی هم به‌ اندازه‌ی جیب ندارد. همان‌ها که هستند تا بگویی کار دنیا به مو می‌رسد اما پاره نمی‌شود. بعد اگر مثل من فکر کنی این گمنام‌ها را می‌گذاری کنار هشتگ‌ها ، کنار تگ‌ها ، کنار آن‌هایی که خوره‌ی دوربین و تریبون و میکروفونند. می‌فهمی چرا آب از آب تکان نمی‌خورد؟ می‌فهمی که چرا توی این همه هشتگ‌های قشنگ ، کار قشنگی بیرون نمی‌آید؟ که چرا آنقدری که گوش‌هایت حرفهای شیک می‌شنود ، چشم‌هایت نمی‌بیند؟ بعد می‌فهمی که خدا زمین را با طناب‌های ضخیمی نگه داشته است. یکی‌اش همین گمنام‌ها هستند. آدم‌هایی که هیچ نشانی از آن‌ها نمی‌بینی اما اثرشان را می‌بینی. آدم‌هایی که وقتی کاری خیر انجام می‌دهند ، می‌خواهند جوری انجام دهند که حتی خدا هم نبیند. @Damghan_nama_ir