محصول هندوانه و خربزه ى مزرعه ى "مايان" كه جمع آورى ميشد، پدر بهترين هايش را جدا مى كرد و در انبار سرد ايوان بالا جا ميداد براى شب چله اين انبار كه حكم سردخانه را داشت هميشه پر بود از اتفاقات خوشمزه و لذيذ پايان شهريور پدر با ريسه هاى طناب كنفى مثل بند لباس سرتاسر اين سردخانه را پر مى كرد و گلابى هاى باغ پايين (پشت مسجد تاريخانه) را با حوصله و دقت از دمُ آویزان مى كرد و در طرفى ديگر انگور هاى "گلابى" انگورستانى را... و اين ميوه ها تدارك شب چله بود و گاهى تا نزديك عيد هم سالم مى ماند و زينت بخش مجمع روى كرسى ميشد در شب هاى زمستان و شب چره هاى مهمانى هاى پدر... انار باغ ها كه در اوايل پاييز برداشت ميشد هم تكليفش مشخص بود... انارهاى ترش رب مى شدند رب ترش و رب ملس و انارهاى شيرين در زير لايه لايه ى خاك دفن مى شدند تا تازه و سالم بمانند مادر هم تمام تابستان در تدارك بود زردآلوهاى باغ "برگو" و "خشكو" و "قيسى" مى شدند و هسته هاى زردآلو كه مادر خشك مى كرد تا قسمتى از آجيل يلدا و عيد باشد "قيسى" هاى مادر با "قيسى"هاى امروزى فرق داشت و يك جور وى آى پى محسوب مى شد!!! برگه ى زرد آلويى كه هسته اش را بين دو لپه ى آن مى گذاشتند و خشك مى كردند و بعد مادر آن ها را در كيسه هاى پارچه اى مى ريخت و روى ديوار انبارى بر سر ميخ مى آويخت گندم هاى مزرعه كه برداشت ميشد بخشى حتما با سليقه ى مادر بريان ميشد و با شاهدانه و كنجد، هر صبح همراه جيب و كيف مدرسه ى ما ... و البته خوراكى مورد علاقه ى مهمانى هاى زمستانى و زينت بخش سفره ى رنگارنگ يلدا... ......... يلدا گره مى خورد با لحظه هايى كه پدر آرام و با حوصله گلابى ها و انگور ها و انارها و... را انبار مى كرد و لابد هزاران انديشه ى زيبا بر قلب و ذهن نازنينش نقش مى بست و تمام عشقش را به تك تك ثمره ى باغ و مزرعه اش مى بخشيد یلدا گره مى خورد با زمزمه ى شعر ها و رباعى هاى مادر وقتى برگه هاى زرد آلو و قيسى و آلبالو خشك را در كيسه هاى پارچه اى مى ريخت و ترانه مى شد در ظرف داغ روى اجاق وقتى پسته و بادام و گندم و شاهدانه بريان مى شدند... يلدا با تارى از عشق و پودى از شعر و ترانه بافته مى شد و بر گيسوان بلند زمستان آويخته ... يلدا پر بود از شعر و غزل و حماسه كه بر زبان پدر جارى ميشد و عطر دستان مهربان مادر داشت و با سليقه ى زنانه اش مى آراست بلندترين شب سالمان را... يلدا يك شب نبود يلدا داستان بلندى بود كه يك سال در خانه ى پدرى نوشته مى شد و يك شب ورق مى خورد و ما در خنده هاى ريز مادر و خاكسترى مهربان چشمان پدر مى خوانديمش... يلدا بهار بود در "برگ انگور پلوى" شام هر شب چله مان. يلدا تابستان بود در "برگه" و "قيسى" و آجيل... يلدا پاييز بود در انار و گلابى يلدا زمستان بود در قاب چينى "برف و شيره" ........... حالا يلداهاى مصنوعى پر زرق و برق با فست فود و آجيل بازارى ... و شايد گوشه ى كافى شاپ و رستوران نه شعرى دارد و نه گيسوى بلندى و نه خاطره اى يلدا هايمان گم شده در لبخند هاى تصنعى در تجملات دست و پاگير در دورهمى هاى مجازى با واى فا و تلگرام و عكس هاى سلفى كنار هندوانه ى تزيين شده در اينستا گرام و... و من امسال دلم هواى يلداى خوريا خانه ى پدرى و عطر خوش "برگ انگور پلوى" مادر دارد تا غزل غزل ببارم در آسمان دامنش و تفال بزنم به حافظ كه: از صداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند دکتر زهرا احمديان @Damghan_nama_ir