چه بی اندازه شعر دارم که سر زا رفتهاند و مرا تنها گذاشتهاند...
هرازگاهی، از هر جایی و از هر نگاهی، سرودهام حتی از سردی رابطهها و انجماد عاطفهها...
افسوس که هیچ کدام از مرز زایش عبور نکردند!
که رابطهها، رابط خوبی نبودهاند!
چشم به گوش فلک میمانم تا صدای شعر مرا در انعکاس گلواژه محبت طنین انداز کند در خرمن گیسوی پریشان تو!
و تو به هر تار مویی، قدقامت عشق ببندی به تمام طفلان شعر اندوهناکم!
تو!
چه بسیاری برایم!
و پی تو را گرفتم در اقیانوس واژههای بی تکرار!
و در فرجام کار، یافتم تو را
در کوچههای آیینه!
و تو، خودم بودی
که لب به ترنم و ترانهی تو میگشودم و میگشایم...
سلام!!!
چه خبر از تو؟
چه خبر از من؟
سیدرضا جزءمومنی@Damghan_nama_ir