روزگار قشنگ شده ولی دلربایی نمی‌کند!!! یک ساعت قبل از اینکه قطار وارد ایستگاه شود در محل ایستگاه حاضر بودیم و قطار هم با بی معرفتی دو ساعت تاخیر داشت و وقتی می‌رسید تمایلی به حرکت نداشت و در ادامه مسیر تا مقصد چون خر لنگ به آرامی طی طریق می‌کرد تا با کلی ناز ما را به وعده‌گاه سفر برساند و اتوبوس‌های اوراقی که بهترین آنها دولوکس ایران پیما بود و کلی به گرد ترمینال می‌چرخید تا صندلی‌های خالی را پر کند و راهی شود و ما خوشحال بودیم که سرانجام خواهیم رسید...! و حالا همه چیز خوب است و مهیا ولی عجول و شتابان! برای رسیدن! گاهی جا می‌مانیم و گاهی اصلا یادمان می‌رود که سوار شویم! که همیشه دلواپس و نگرانیم و نسيان به آن سان که می‌خواهد انسان را در بند سکون و سکوت نشانده است! هنوز هم دلم اتوبوس قدیمی را می‌خواهد که شیشه پنجره‌اش باز شود و من و داداش و آبجی برای نشستن کنار پنجره‌ای با شیشه شکسته که باد، زلف دل را شانه بزند؛ کمی دعوا کنیم...! سیدرضا جزءمومنی