🌹 دختر پوشیه پوش 🌹 🌹 قسمت سیزدهم 🌹🌹 🍎 سمیه ، در خانه حاج آقای سعادتی را زد . 🍎 همسر حاج آقا ، از پشت آیفون گفت : 🌸 بله بفرمائید ؟ 🍎 سمیه گفت : 🌷 خانم سعادتی ، منم سمیه 🍎 خانم سعادتی با تعجب گفت : 🌸 سمیه خانم تویی ؟ 🌸 اتفاقی افتاده ؟ 🌸 اگه با حاجی کار داری ، رفتند مسجد 🍎 سمیه گفت : 🌸 نه نه چیزی نشده 🌸 فقط با شما کار دارم 🍎 خانم سعادتی در را باز کرد و گفت : 🌸 بیا تو عزیزم 🌸 خیلی خوش اومدی 🍎 سمیه وارد شد ‌. 🍎 خانم سعادتی با لبخند ، 🍎 به استقبال سمیه آمد و گفت : 🌸 به به اُعجوبه محل ، سمیه خانم گل 🌸 چه عجب از این طرفا 🌸 نکنه راه گم کردی 🍎 خانم سعادتی ، با لبخند و مهربانی ، 🍎 دستش را به طرف سمیه گرفت . 🍎 اما سمیه با خجالتی ، دست داد . 🍎 خانم سعادتی به سمیه تعارف کرد 🍎 که داخل خانه شود . 🍎 اما سمیه گفت : 🌷 نه عزیزم باید برم 🌷 فقط یه خواهشی ازتون داشتم 🍎 خانم سعادتی با خنده گفت : 🌸 در خدمتم گلم ، 🌸 چه کمکی می تونم بهت بکنم ؟! 🌸 روزای روشن ، که به ما سر نمیزنی 🌸 لااقل به این بهونه ها ، 🌸 یادم کنی و بیای سمتم ، بازم خوبه . 🍎 سمیه گفت : 🌷 شرمنده حاج خانم 🌷 ولی باور کنید من خیلی دلم می خواد 🌷 بیشتر بیام خونتون ؛ اما خیلی سخته 🌷 آخه همه ما دخترای محل ، 🌷 از شما خجالت می کشیم . 🍎 خانم سعادتی گفت : 🌸 آره حق دارید 🌸 تقصیر منه که نتونستم با شما ارتباط بگیرم . 🌸 حاج آقا خیلی بهم می گفت 🌸 که با همسایه ها ، در ارتباط باش 🌸 ولی من ، روم نمی شه ؛ 🌸 مثل شما خجالت می کشیدم 🍎 خانم سعادتی ، دست سمیه را گرفت و گفت : 🌸 انشالله از این به بعد ، 🌸 بیشتر همو ببینیم 🌸 حالا بیا بریم شیر داغ بخوریم ؟! 🍎 سمیه گفت : 🌷 نه خانم سعادتی ، ممنون 🌷 فقط اجازه هست یه چیزی ازتون بخوام ؟ 🍎 خانم سعادتی با مهربانی گفت : 🌸 بله عزیزم بگو خوشحال میشم 🍎 سمیه گفت : 🌷 شرمنده ام به خدا 🌷 اون روبندی که میذارین صورتتون 🌷 اونو می خواستم ازتون قرض بگیرم . 🍎 خانم سعادتی با تعجب گفت : 🌸 پوشیه رو می گی ؟ 🌸 چشم قابل تو نداره . 🌸 ولی میخوای چکار ؟ 🍎 سمیه گفت : 🌷 باهاش کار دارم 🌷 اگه لطف بکنید و بدین 🍎 سمیه ، پوشیه را گرفت 🍎 و خیلی از خانم سعادتی تشکر کرد 🍎 و بی معطلی ، به طرف دانشگاه راه افتاد . 🌹 ادامه دارد ... 🌹 🌹 نویسنده : حامد طرفی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662 ‌‌‌‌‌‌