╭═─ঊঈ📖رمان📖ঊঈ═──╮ 💙💕💙💕💙💕💙💕💙 ✨پسری به دنبال گمشده ها✨ ╰┅═ঊঈ قسمت#۱۰ ঊঈ═┅─╯ پدر و مادر خوانده سهیل تصمیم گرفتند که او را از خانه بیرون کنند. روزی که سهیل آخرین امتحانش را داد و به خانه برمی گشت هر چه در خانه را زد زنگ آیفون را زد بی فایده بود همان طور کلافه و سرگردان دور خودش میچرخید بی سابقه بود و امکان نداشت سهیل پشت در بماند. ناگهان سهیل چشمش به نامه ایی افتاد که لای در بود نامه را برداشت: _سهیل جان سلام ما توی خونه هستیم و دلیل داره که درو باز نمیکنیم منو رضا داریم صاحب یه بچه میشیم من باردارم... ما به فکر آینده هستیم به صلاحه خودته که بری کنار درخت زیر پلاستیک زباله مدارک ها و مقداری پول برات گذاشتیم برو دیگه ازین به بعد خودت گلیمتو از اب بکش من خواهشی دارم ازت دیگه هیچ وقت نیا اینجا که برات درد سر میشه.... سهیل رفت پلاستیک زباله رو کنار زد و دید بله مقداری پول و مدارک هایش را درون پاکتی گذاشتند. سهیل طاقت این تصمیم گیری یک دفعه ای را نداشت آسمان دلش تیره شد چشمش بارانی... او فقط مدارک هایش را برداشت و پول را به سمت در پرت کرد و لگدی به در زد و فریادی بلند و از ته دل کشید. حالش بسیار بد بود ... سهیل وسایلش را برداشت و بعد از هفت سال به همان غار همیشگیش برگشت ... نه از بچه آهو خبری بود و آن سگ. اینجا بود که قطعه شعری به ذهنش آمد "خدایا زندگی بر من سخت شده مردم ندانند که چه بر من شده *** چرا هیچ کس در این دنیا رحمی ندارد ناگفته پیداست چرا در این شهر ماهی ندارد ذهن سهیل خیلی خسته بود و نیاز به آرامش داشت و چه کاری برای او بهتر از خواب بود. او خوابید و صبح که بیدار شد باز به شهر رفت تا که کاری پیدا کند او چشمش به تابلو کارخانه کفش سازی افتاد خیلی خوشحال شد. به داخل کارخانه رفت، نگهبان جلویش را گرفت: +چی میخوای پسرجون _سلام اومدم اگه بشه اینجا کار کنم + کار؟ تو هنوز بچه ایی باید درس بخونی! _آقا تو رو خدا رئیس کارخانه که از دوربین مداربسته قسمت ورودی کارخانه را میدید توجهش جلب شد و با سرعت گوشی تلفن را برداشت و به نگهبانی زنگ زد: _چی شده اکبر؟ این پسر بچه اینجا چی میخواد؟ +آقا میگه اومدم کار کنم خیلی پیله هست میخواین بزنم ردش کنم _نه نمیخواد بفرست بیاد دفترم سهیل را به دفتر رئیس کارخانه فرستادند. سهیل خواهش والتماس کرد و از رییس تمنا کرد که او را برای کار در کارخانه قبول کنند . رئیس دلش سوخت و قبول کرد و قرار شد از فردا کارش را شروع کند. کار سهیل زیادهم سخت نبود کارش این بود که ماده رطوبت گیر را درون جعبه کفش ها بگذارد و کفش ها را درون جعبه اش قرار بدهد و بسته بندی کند... ✍نوشته 💙💕💙💕💙💕💙💕💙 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662