╭═─ঊঈ📖رمان📖ঊঈ═──╮
🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵
✨پسری به دنبال گمشده ها✨
╰┅═ঊঈ قسمت#۴۵ ঊঈ═┅─╯
📈♥📉
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی سست و بي پروا شدن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراغش سوختن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگي را باختن
عشق يعنی قطعه شعري ناتمام
عشق يعنی بهترين حسن ختام
🎀[رمان جانان- ص193]🎀
سهیل بخاطر درد زیادی که داشت بعد از بخیه زدن زخم هایش به او مسکن زدند... آتوسا هر از گاهی به اطاق سهیل می امد و او را در خواب می دید این بهترین فرصتی بود که اتوسا میتوانست سهیل را ببیند. چقدر از غیرت سهیل به وجد می آمد و از این مرد فداکار که خودش را مدافع حجاب می نامید خوشش می آمد. سهیل از خواب بیدار شد. ارشیا یکی پس از دیگری درب کمپوت ها را باز میکرد و به زور به خورد سهیل میداد. تا سهیل اعتراض میکرد ارشیا میگفت:
_بخور برات خوبه بدنت جون بگیره
پدر آتوسا آمد و پیشانی سهیل را بوسید و گفت:
_پسرم ماشاءالله به غیرتت. من نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم تو پاکی دخترمو خریدی...😭
در همین حین اتوسا وارد اطاق شد او حال و روز خوبی نداشت میترسید که رنگ رخساره اش خبر دهد از سر درون...
_آقا سهیل ممنونم شما بخاطر من خیلی توی درد سر افتادین نزدیک بود جون تون به خطر بیفته
سهیل می ترسید بغضش بشکند لبش را گاز گرفت تا از درد لبش چند لحظه ایی عشق و عاشقی از سرش بیفتد. وقتی چشمانش در چشمان اتوسا افتاد. اتوسا قطره ایی اشک درچشمانش جمع شد و زود به بهانه ایی بیرون رفت...
***
بعد از آنکه بزرگترها رفتن ارشیا و سایه در اطاق سهیل ماندند.
سایه به سهیل گفت:
_داداش بذار به بابام بگم حالا که قضیه اینجوری شده برات استین بالا بزنه
+نه فعلا نه الان موقع اش نیست
_چرا؟
_نمیخوام فکر کنن که چون جون دخترشون رو نجات دادم حالا ازشون توقع دارم یا اینکه باباش بخاطر اینکه جون دخترشو نجات دادم توی تعارف و رودربایستی جواب بدن...
***
بعد از اینکه سهیل از بیمارستان مرخص شد اقا حمید پیشنهاد مسافرت داد. عموی آقا حمید عشایر بود و گرمسیر منطقه خنج بودند... او بهترین موقعیت را دید که همگی به مسافرت بروند و حال و هوایی عوض کنند برای سهیل هم خوب بود. سایه از زندگی عشایری برای سهیل و ارشیا تعریف میکرد. شیر تازه، محلی، اش دوغ، کشک، آب خنک درون مشک، صدای کهره و بره...
خلاصه ان قدر گفت و گفت تا سهیل و ارشیا خیلی مشتاق شدند که زودتر به چادر عشایری نوروز خان عموی آقا حمید برسند.
ظهر هنگام به منطقه دشت موک فیروز اباد رسیدند همگی گشنه و خسته شده بودند اقا حمید ماشین را نگه داشت و همگی پیاده شدند... ریحانه خانم مرغی که دیروز در ابلیمو خوابانده بود که ترد شود را از داخل قابلمه دراورد و به کمک اقا حمید تکه تکه کرد بقیه بچه رفتند به دنبال هیزم....
ریحانه خانم ناردونه و پیاز هایی که درون قابلمه مرغ ریخته بود بوی خام مرغ را از بین برده بود و از همه بهتر آن ابلیمو مرغ را ترد و خوش رنگ کرده بود... آقا حمید تخصص داشت در کباب کردن مرغ. او سیخ ها را یکی پس از دیگری کباب میکرد و سیخ ها را درون نان میگذاشت چنان بوی خوشی راه انداخته بود که ادم دوست داشت ان دور ها بایستد و فقط دود اتش و کباب را استشمام کند😋
✍نوشته
#محمدجواد
🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662