╭═─ঊঈ📖رمان📖ঊঈ═──╮
💙🎗💙🎗💙🎗💙🎗💙
✨پسری به دنبال گمشده ها✨
╰┅═ঊঈ قسمت#۵۰ ঊঈ═┅─╯
سهیل لباسش را تکاند کلید انداخت و در مغازه را باز کرد و داخل شد. ارشیا سهیل را دید عصبانی شد و گفت:
_چی شده داداش کیا بودن؟ مادرشو نو به عزاشون میشونم
_چیزی نشده ارشیا صبر حوصله کن برات میگم
او تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برای ارشیا تعریف کرد و بعد از تمام شدن صحبت های سهیل، ارشیا پس گردنی به سهیل زد و گفت:
_من موندم تو که باشگاه بوکس میری چرا برادر اتوسا رو نزدی وقتی اون داشت تو رو کتک میزد ها؟ مشت هات فقط برای منه؟
_ای بابا😅 دله دیگه! دوست نداشتم برادری رو جلوی خواهرش بزنم
_ادم های عاشق یا باید کتک بخورن یا از عشق همدیگه بمیرن... بسوزه پدر عاشقی...😜
_داری به کی زنگ میزنی این وقت شب؟
_به توچه؟
_ارشیا لوس نشو به کی زنگ میزنی؟
_به اقا حمید؟
_به اون چیکار داری؟
_😝
_بی ادب بگو ببینم چرا به اقا حمید زنگ میزنی؟
_من دیگه طاقت دیوونه بازی های تو رو ندارم یه شب با سر شکسته میایی خونه یه شب زخمی میایی یه شب با چاقو میزننت... منو باش عقلمو دادم دست تو... من یه داداش سهیل بیشتر ندارم که... کاش همون اول کاری به اقا حمید گفته بودم... الو سلام اقا حمید خوبی؟
_سلام چی رو به من گفته بودی؟
_این عشق و عاشقی این پسره خل و چلو؟
_سهیلو میگی؟
_اره
......
اقا حمید با پدر اتوسا تماس گرفت و برای خاستگاری از دخترش وقت گرفتند...
سهیل کت و شلوار خاستگاری پوشید ارشیا برایش اسفند دود کرد... ریحانه خانوم برایش مادری میکرد اقا حمید برایش پدری میکرد سایه هم برایش خواهری میکرد...
همگی پنجشنبه شب رفتند به خانه اتوسا... سهیل دسته گل را به برادر اتوسا داد...
مجلس خوبی بود... اقا حمید کل ماجرا سهیل و ارشیا را از اول برای پدر اتوسا گفت. دوست نداشت پنهان کاری کند که فردا شاکی بشوند که چرا به ما نگفتین. پدر اتوسا به فکر فرو رفت و خیلی تعجب کرد:
_یعنی این اقا سهیل پسر شما نیست؟
_درسته اما من مثل پسر نداشتم دوستش دارم
_ببینید من بخاطر اون شب که اقا سهیل جون دخترمو نجات داد خیلی ممنونم و تا اخر عمر مدیون شما هستم اما ببینید توی فامیل ما یه سری رسم و رسوماتی داریم فردا فک و فامیل چشم منو درمیارن میگن تو دخترتو به پسر برادرت ندادی رفتی به یه کسی دادی که معلوم نیست پدر و مادرش کیه؟
سهیل دلش شکست. اتوسا بغض کرد اصلا این چیز ها برایش مهم نبود.
_ببینید اقا محمد این رسم و رسومات رو خود ما بوجود اوردیم... این اقا سهیل ما خیلی با اخلاق با ایمان کاری اهل نون حلال هست با دست های خودش کلی اسباب بازی چوبی درست میکنه کلی پس انداز داره. الانم دانشجوی رشته روانشناسیه یکی دو سال دیگه لیسانسشو میگیره
_همه حرف هایی که میزنید درست اما پسر برادرم اتوسا رو میخواد جواب فامیلو چی بدم اونا میگن تو دخترتو دادی به یکی که معلوم نیست پدر و مادرش کیه بعد به پسر برادرت ندادی
اتوسا به بهانه ایی به اشپزخانه رفت اگر کمی دیگر انجا میماند بغضش میشکست... با دستمال اشک هایش را پاک کرد و به جمع پیوست... سهیل تا چشمش به چشمان سرخ اتوسا افتاد فهمید که او گریه کرده...
***
آن شب همه با ناراحتی و بلاتکلیفی برگشتند. خواستگاری ان شب بی نتیجه شد
✍نوشته
#محمدجواد
💙🎗💙🎗💙🎗💙🎗💙
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662