#پارت66 رمان یاسمین
فرنوش در حالي كه نفس نفس مي زد گفت
!چت شده بهزاد ؟
. من طوريم نشده ، بايد از خودتون بپرسيد-
. فرنوش – خيلي خب ، بريم خونه با هم صحبت كنيم
. من ديگه حرفي ندارم بزنم-
فرنوش- پس من چيكار كنم ؟
! برين خونه تون-
. دوباره حركت كردم . فرنوش هم شروع كرد كنارم راه رفتن اما حرفي نمي زد
: چند دقيقه اي همونطور قدم ميزدم و جلوم رو نگاه مي كردم گفت
حاال آروم شدي ؟-
. عصباني نبودم كه آروم بشم-
سرعتم رو زيادتر كردم . چند دقيقه ديگه پا به پاي من اومد و يه دفعه واستاد و زد زير گريه
.نتونستم ديگه ادامه بدم . واستادم
براي چي گريه مي كني؟-
.فرنوش- براي اينكه دوباره باهام غريبه شدي
. حاال كه فكر ميكنم مي بينم انگار هيچوقت ما با هم خودي نبوديم-
! فرنوش- بهزاد ميرم ها
من هم همين رو ازت مي خوام . برو فرنوش. برگرد به دنياي خودت . من يه انسانم نه يه اسباب بازي كه پدرت برات خريده -
. باشه . من دلم نمي خواد كه بازيچه تو بشم . برو فرنوش
. برگشتم و رفتم اونم ديگه دنبالم نيومد
مدتي قدم زدم و به يه پارك رسيدم . روي يه نيمكت نشستم . ديگه دلم نميخواست به چيزي فكر كنم . نشستم و به آدمهايي كه از
. جلوم رد ميشدن نگاه ميكردم
اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد . هم سردم شد هم گرسنه م . حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم . بلندشدم و به
. پيتزافروشي رفتم و خودم رو خجالت دادم
. ساعت 5/3 بود كه رسيدم خونه . كاوه پشت در منتظرم بود
سالم خيلي وقته اينجايي؟-
نخير قربان . يكساعت و نيم بيشتر نيست . ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شماييم . صدسال انتظار ما به يه بار ديدن –كاوه
! روي ماه شما مي ارزه ! صد جان ناقابل ما فداي يه تار موي گنديده شما
چطور اين طرفها ؟-
. كاوه – اومدم اجازه بگيرم براي رفع خشم عاليجناب ، فردا اقوام و خويشاوندان رو در پيش خاكپاي مبارك قرباني كنم
مگه خشم من رو شما هم فهميدين؟-
طوفان ميشه و صاعقه همه چيز رو نابود . اختيار دارين واالحضرت . شما وقتي غضب مي فرماييد آسمان تاريك مي شه–كاوه
. ميكنه . فداي اون چشم و چارتون بشم
. حوصله ندارم كاوه بيا بريم تو
قربان چين مبارك پيشاني دنبكي تون . اجازه بفرماييد اين حقير اينجا جلوي آستانه در ، عين پل عابر پياده دراز بكشم و بعد –كاوه
. شما از روي حقير به استراحتگاه شخصي تون نزول اجالس بفرماييد
. تو هم مارو مسخره كن . عيبي نداره-
. كاوه – بنده نوازي مي فرماييد قربان . شاعر مي فرمايد : دست دستي باباش مي آد صداي كفش پاش مي آد
درو واكردم و رفتم تو اتاق . حسابي سردم شده بود . كاپشنم رو در آوردم و بخاري رو روشن كردم و يه گوشه نشستم . كاوه
. دست به سينه دم در واستاده بود
كاوه – قربان اجازه دخول مي فرماييد ؟
. اگه مسخره بازي در نياري ، بله-
. كاوه – همين قربان ! جان نثاران از ترس نزديك به هالك هستيم . عفو فرماييد
. ديگه حسابي كالفه شده بودم سرش داد زدم
. الزم نكرده حرف بزني برگرد برو خونه تون-
. كاوه – بهزاد هيچ ميدوني طنين صدات شبيه تيرانوروروس؟ اون دايناسوره ها ؟ ديگه جوابش رو ندادم
كاوه – پسر باز يه دقيقه تنهات گذاشتم همه چيز رو به هم ريختي ؟
اطالعات رو برات فكس كردن يا تلفني بهت گفتن ؟-
.كاوه – هچكدوم تو اخبار ساعت 0 پخش شد ! خبرهاي شما روي آنتن ماهواره س
كي به تو گفت ؟-
: كاوه در حاليكه كنارم مي نشست گفت
طبق معمول ژاله. اين چه كاري بود كردي؟-
. خب ديگه ، ولش كن حرفش رو هم نزن-
كاوه – تو اصالً ميدوني چي شده
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
🌺🍃
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662