رمان یاسمین فرنوش در حالي كه نفس نفس مي زد گفت !چت شده بهزاد ؟ . من طوريم نشده ، بايد از خودتون بپرسيد- . فرنوش – خيلي خب ، بريم خونه با هم صحبت كنيم . من ديگه حرفي ندارم بزنم- فرنوش- پس من چيكار كنم ؟ ! برين خونه تون- . دوباره حركت كردم . فرنوش هم شروع كرد كنارم راه رفتن اما حرفي نمي زد : چند دقيقه اي همونطور قدم ميزدم و جلوم رو نگاه مي كردم گفت حاال آروم شدي ؟- . عصباني نبودم كه آروم بشم- سرعتم رو زيادتر كردم . چند دقيقه ديگه پا به پاي من اومد و يه دفعه واستاد و زد زير گريه .نتونستم ديگه ادامه بدم . واستادم براي چي گريه مي كني؟- .فرنوش- براي اينكه دوباره باهام غريبه شدي . حاال كه فكر ميكنم مي بينم انگار هيچوقت ما با هم خودي نبوديم- ! فرنوش- بهزاد ميرم ها من هم همين رو ازت مي خوام . برو فرنوش. برگرد به دنياي خودت . من يه انسانم نه يه اسباب بازي كه پدرت برات خريده - . باشه . من دلم نمي خواد كه بازيچه تو بشم . برو فرنوش . برگشتم و رفتم اونم ديگه دنبالم نيومد مدتي قدم زدم و به يه پارك رسيدم . روي يه نيمكت نشستم . ديگه دلم نميخواست به چيزي فكر كنم . نشستم و به آدمهايي كه از . جلوم رد ميشدن نگاه ميكردم اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد . هم سردم شد هم گرسنه م . حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم . بلندشدم و به . پيتزافروشي رفتم و خودم رو خجالت دادم . ساعت 5/3 بود كه رسيدم خونه . كاوه پشت در منتظرم بود سالم خيلي وقته اينجايي؟- نخير قربان . يكساعت و نيم بيشتر نيست . ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شماييم . صدسال انتظار ما به يه بار ديدن –كاوه ! روي ماه شما مي ارزه ! صد جان ناقابل ما فداي يه تار موي گنديده شما چطور اين طرفها ؟- . كاوه – اومدم اجازه بگيرم براي رفع خشم عاليجناب ، فردا اقوام و خويشاوندان رو در پيش خاكپاي مبارك قرباني كنم مگه خشم من رو شما هم فهميدين؟- طوفان ميشه و صاعقه همه چيز رو نابود . اختيار دارين واالحضرت . شما وقتي غضب مي فرماييد آسمان تاريك مي شه–كاوه . ميكنه . فداي اون چشم و چارتون بشم . حوصله ندارم كاوه بيا بريم تو قربان چين مبارك پيشاني دنبكي تون . اجازه بفرماييد اين حقير اينجا جلوي آستانه در ، عين پل عابر پياده دراز بكشم و بعد –كاوه . شما از روي حقير به استراحتگاه شخصي تون نزول اجالس بفرماييد . تو هم مارو مسخره كن . عيبي نداره- . كاوه – بنده نوازي مي فرماييد قربان . شاعر مي فرمايد : دست دستي باباش مي آد صداي كفش پاش مي آد درو واكردم و رفتم تو اتاق . حسابي سردم شده بود . كاپشنم رو در آوردم و بخاري رو روشن كردم و يه گوشه نشستم . كاوه . دست به سينه دم در واستاده بود كاوه – قربان اجازه دخول مي فرماييد ؟ . اگه مسخره بازي در نياري ، بله- . كاوه – همين قربان ! جان نثاران از ترس نزديك به هالك هستيم . عفو فرماييد . ديگه حسابي كالفه شده بودم سرش داد زدم . الزم نكرده حرف بزني برگرد برو خونه تون- . كاوه – بهزاد هيچ ميدوني طنين صدات شبيه تيرانوروروس؟ اون دايناسوره ها ؟ ديگه جوابش رو ندادم كاوه – پسر باز يه دقيقه تنهات گذاشتم همه چيز رو به هم ريختي ؟ اطالعات رو برات فكس كردن يا تلفني بهت گفتن ؟- .كاوه – هچكدوم تو اخبار ساعت 0 پخش شد ! خبرهاي شما روي آنتن ماهواره س كي به تو گفت ؟- : كاوه در حاليكه كنارم مي نشست گفت طبق معمول ژاله. اين چه كاري بود كردي؟- . خب ديگه ، ولش كن حرفش رو هم نزن- كاوه – تو اصالً ميدوني چي شده 👇 🌺🍃http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662