❤🌸❤🌸❤🌸❤🌸
*رمان خواندنی و جذاب*❤
بسم الله الرحمن الرحیم
#قسمت_هفدهم
#شهدا_راه_نجات
اذان صبح که ماشین نگه داشت برای نماز سریع بیدار شدم
به فاطمه گفتم سوئشرت بپوش هوا سرده
رفتم سمت ساره ،زینب ،محدثه خواهرم
-زینب جان عزیزم پاشو نمازه
از صدای من ساره هم بیدارشد
-بچه ها شما برید من تااین فنقلی بیدار کنم ۷-۸دقیقه ای طول میکشه
زینب و ساره :نه بابا منتظر میمونیم باهم بریم
-باشه
محدثه جان خانم گل پاشو نماز بخونیم
چشم های خواب آلودش باز کرد و گفت :زهرا خوابم میاد😴😴
-پاشو آفرین
یادت رفته عمو جان گفتن آقا امام زمان همیشه نمازشون اول وقت میخونن
بالاخره بیدارشد
یه پتو مسافرتی پیچیدم دورش
باهم رفتیم وضو گرفتیم
نماز خوند که برگشتیم اتوبوس
محدثهـ فنقلی: آجی من گشنمه
-بخواب دو ساعت دیگه صبحانه است
محدثهـ فنقلی :إه آجی من الان گشنمه
-بیا این سیب بخور ته دلت بگیره
بالاخره خوابید
زینب: خیلی شیطونها
-وای شیطون برای یک دقیقه شه
بالاخره بعداز اذان ظهر
ساعت ۵ظهر رسیدیم مشهد
هتل خانمها و آقایان جدا بود
طبق درخواست خودمون من و خواهرام ،محدثه بخشی و ساره و زینب تو یه سوئید شدیم
فاطمه و محدثه بخشی سر خیابان با همسراشون
منتظر ما و زینب بودن که بریم زیارت
#ادامه_دارد...
نام نویسنده :بانو......ش
آیدی نویسنده:
🚫کپی به شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
📖📚📖📚📖📚📖📚📖📚📖📚
🌸❤🌸❤🌸❤🌸❤
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662