بسم الله الرحمن الرحیم… . تعریف میکنه از شهید عباس ورامینی عزیز❤️که، برای عباس حرف، حرفِ امام بود! حتی اگه در موضوعی حجت رو برای خود تمام می دید، ولی در مقابلش نظر امام چیز دیگه بود، می گفت : حرف حرفِ امامه! همین شهید عباس ورامینی عزیز❤️ در نامه که به فرزند کوچکشون میفرماین، خدمت ميثم کوچولو سلام عرض ميکنم و از خدا ميخوام که تو يادگارم رو زير سايه خود حفظ نمايد و خود او نگهدار تو باشه! آره ميثم جان! بابا رفت به صحرای کربلای ايران، خوزستان داغ، تا شايد درد حسين(ع) رو با تمام گوشت و پوستش حس کنه! بابا رفت تا شايد بوی خون حسين(ع) به مشامش برسه! بابا رفت تا شايد بتونه بر رگ بريده حسين(ع) بوسه بزنه! بابا رفت تا شايد بتونه با خون ناقابلش راه کربلا رو بر روی تمام دلهايی که هوای کربلا دارن باز بکنه! بابا رفت تا شايد ديگه بره و پهلوی تو نباشه، اما اينو بدون که همه چيز ناپايداره، چه برای تو و چه برای من! تنها چيزی که باقی ميمونه و قابل اتکاء هستش، خداست! ميثم جان! سال گذشته در چنين روزی ساعت چهار صبح به دنيا اومدی! يکسال از عمرت گذشت، چه بسا در چنين روزی که روز به دنيا آمدن تو هستش، بابا پهلوت نباشه، اما هيچ عيبی نداره ، خدای بابا که تو رو دوست داره که هست ، پس ناراحت نباش و هميشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشه! پس بابا رفت! خداحافظ…