دفاع مقدس
#قسمت_دوم با فرمان فرمانده صبحگاه، گرو‌ها‌ن‌ها از هم جدا شدند و هر كدام به سوی محلی رفتیم، برای دوی
، پایانی دوباره شروع کردیم به تمیز كردن آسایشگاه، كف آسایشگاه را شستیم، توالت و حمام را هم همینطور، دوباره تخت‌ها را آنكارد کردیم تا دیگر بهانه‌ای برای فرمانده باقی نماند. پس از این كه كارمان تمام شد در محوطه جمع شدیم، فرمانده گروهان هم آمد، نگاهی به قیافه‌های خسته و كوفتۀ ما انداخت و گفت: تموم شد؟! خوب خسته نباشید، حالا برید بالا برگه‌های مرخصی روی تخت‌هاس، دستتون درد نكنه خیلی خوب تمیز شده. سرانجام مرخصی فرا رسید. همگی خوشحال بودیم. در آسایشگاه را كه باز کردیم، میخكوب شدیم. با صحنه‌ای روبرو شدیم كه تصورش را هم نمی‌كردیم! پشت سر ما فرمانده وارد شد. فرمانده فریاد كشید: این چه وضعیه؟ اینجوری مرتب می‌كنید؟! از حالا تا یك ساعت دیگه فرصت دارید تا آسایشگاه رو مرتب كنید وگر نه مرخصی بی مرخصی. گیج مانده بودم كه چرا آسایشگاه به این صورت در آمده بود. همه تخت‌ها روی زمین ولو شده بودند و پتوها روی پنكه‌های سقفی آسایشگاه به بچه‌ها دهن كجی می‌كردند. كمدها هر یك به سویی پرتاب شده بود، انگار وارد بازار سید اسمال شده باشید! چاره‌ای نبود جز مرتب كردن دوباره آسایشگاه. دست به كار شدیم. هر کسی یه غُر می‌زد: - ای بابا! مرخصی با اعمال شاقّه ندیده بودیم. - شب شد بابا! ما هنوز اینجاییم. - اصلاً به كی بگیم مرخصی نمی‌خوایم. - . . . . . فرمانده گروهان سر رسید و گفت: این دفه خوب مرتب كردید. خُب حالا برید پایین منتظر باشید تا من بیام. حالا زیاد هم ناراحت نشید گفتم باهاتون شوخی كرده باشم. این كارا براتون میشه خاطره، یه خاطره شیرین. عمری هم باقی باشه می‌تونید برای بچه‌هاتون تعریف كنید. از پله‌ها پایین آمدیم و منتظر شدیم. فرمانده بچه‌ها را از پنجره صدا زد. ما بالا رفتیم و او پایین آمد. پرسیدم: ان شاالله كه دیگه خبری نیست؟ با خیال راحت می‌تونیم بریم؟ جواب داد: آره بابا می‌تونید برید برگه‌های مرخصی تونو از روی تخت‌هاتون بردارید. درِ آسایشگاه بسته بود، دو دل بودیم باز كنیم یا نه؟! سرانجام دل را به دریا زدم و در را باز کردم، از آسایشگاه چیزی معلوم نبود. دود همه جا را فرا گرفته بود. جایی را نمی‌شد دید. گاز اشك آور بود كه چشم را می‌سوزاند. در آسایشگاه را بستم. آش تازه‌ای بود كه فرمانده برایمان پخته بود! اما هر طور شده باید می‌رفتیم و برگه‌های مرخصی را از روی تخت‌ها بر می‌داشتیم. چند نفر داوطلب شدیم تا این كار را انجام دهیم. من هم جزو داوطلب‌ها بودم. هنگامی كه می‌خواستیم برویم، فرمانده گروهان گفت: فردا جمعه بعدازظهر ساعت چهار باید پادگان باشید. دیگه سر از پا نمی‌شناختم. چَشم را گفتم و با بقیه راهی در خروجی شدیم." https://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ کانال