_پس اینم به حسین ربط داره...
_امام حسین خودش میدونه برام چیکار کنه!
_اع؟
جدی؟
نمیدونستم خب پس...خانم پاشو بریم...
برو به همون حسینت بگو بیاد برات خواستگاری...
آقا دانیال...
داشت میرفت سمت در
_یادتون باشه!
به حسین و زینب توهین کردید!
کم کسی نیستند!..حداقلش....
زندگی منن!
دلم برای اشکایی که روی گونش میریخت میسوخت...
چه سوزناک میریزن...
_شما هنوز پدر و مادر منید...
ولی من...
اقام حسین و خانم زینب رو انتخاب میکنم!
رفت سمتش...
یقشو گرفت...
_بی غیرت..
_اع؟ چه جالب نمیدونستم شما هم میدونی غیرت چیه؟
یاد حرف علیاکبر به بابا افتادم...
گرفتتش و پرتش کرد رو زمین....
سرش خورد به میز...
زخم سرش خونریزی کرد.. دوباره بلند شد..
_شما وقتی به زینب هتک حرمت میکنید یعنی! بی غیرتید....
_برو بابا تو هم با اون حسینت...
سرش رو گرفت ...
حس کردم حالش داره بد میشه...
منم با این هتک حرمت سرم درد گرفته بود...
چه برسه اینا رو به یه مرد بگن ....
افتاد رو زمین...
انگار بی هوش شده بود....
مادرش اومد سمتش
_یا خدااااا.
اگه بلایی سر بچم بیاد ....
....میکشمت....
باباش از اتاق رفت بیرون و محکم درو بست...
مادرش نشست پیشش و سرشو گزاشت تو بغلش...
رفتم آشپزخونه براش گاز استریل برداشتم...آب قند هم درست کردم...
رفتم سمتش...
نشستم...
یکم آب پاشیدم رو صورتش..
یواش چشماش رو باز کرد...
با دستمال زخم سرش رو تمیز کردم و گاز استریل رو بستم به سرش...
آب و قند هم دادم به مادرش که بده بهش..
رفتم تو آشپز خونه...
بلند شد و آروم نشست...
چشماش به اندازه ایی خمار بود و پف کرده بود انگار ۴۰ درجه تب داشت...
شک کردم..
درجه گیری تب رو گرفتم
بردم پیشش...
بزارید تو دهنتون
_من خوبم تشکر..
_میگم بزارید یعنی بزارید...
گرفت و گزاشت تو دهنش..
رو ۳۹ ایستاد...
گرفتم.
_تب داری آقا دانیال..
_نه! دانیال نباید تب کنه اونم تا ۴۰ درجه نباید بشه...وگرنه بی هوش میشه..
چون بدنش ضعیفه.
تروخدا یه کاری کن..
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به سدناسادات
_جانم آرام جان
_سدنا اگه یه نفر بدنش ضعیف باشه و نباید تا ۴۰ درجه تب کنه ولی ۳۹ درجه تب کرده باید چیکار کرد؟
_کیع؟
_بگو سدنا حالش خوب نیست
_اگه اینطور باشه حتما باید بره بیمارستان تا حرارت بدنش رو پایین بیارن...
کاری از دست تو بر نمیاد.،
تنها کاری که میکنی ببرش بیمارستان..
همین!..
_باشه..خداحافظی..
_بابا سدنا میگه باید بره بیمارستان اونجا باید درجه حرارتش بیارن پایین
_...من...خوبم...
_شما بی جان تر از اونی هستین که بخوای انکار کنی
_باشه دخترم سوئیچ رو بگیر برو در و باز کن
سوئیچ رو گرفتم و از در رفتم بیرون.
همینطور از دروازه...
دیدم اونجا ایستاده..
_به مامانش بگو بیاد!😠
_نمیاد...وقتی بچش حالش بده نمیاد!
_نه بابا اون چیزیش نمیشه.
_بیماریش که یادت هست!
اونی که نباید دمای بدنش به ۴۰ درجه برسه!
_خب چه ربطی داش
_الان ۳۹ درجه تب داره! میفهمی؟
خدا نگهدار
_مهم نیست...به عاطفه بگو تا نیم ساعت دیگه خونه باشه...
_😏باشه!
رفت سوار ماشین لاکچریش شد...رفت....
در ماشین رو باز کردم عمو رسول با دانیال اومدن..
عقب نشستن..
_بابا جان تو بشین راننده باش..
_چشم.
نشستم پشت فرمون.
مادرش که حالا فهمیدم اسمش عاطفه ست نشست بغل دستم...
حرکت کردم...
از هر مانعی بی وقفه رد میشدم...
پامو فقط روی گاز میفشردم.....
بلاخره رسیدیم...
پیاده شدم و درو براشون باز کردم...
دانیال و عمو رسول رفتن تو...
یه برانکارد گرفت و خوابید روش...
رفتن.
من ماشین رو پارک کردم و درآ رو قفل کردم...
رفتن سمت بیمارستان...
تو راهرو ورودی بودم که از پشت یکیو شناختم...
رفتم نزدیک..
دستمو گزاشتم رو شونش برگشت...
درست حدس زده بودم بهار بود!
_سلام بهاری..
_آرام؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
_داستان داره...
تو نمیشناسیش ولی کسی بود که من دوماه دربدری کشیدم تا پیداش کنم...
_کیه؟
_دوست علیاکبر...
_آهان
_تو اینجا چیکار میکنی؟
_مادرم حالش بد شد.
_آخی بمیرم ...
بغلش کردم..
_بهار جان من برم چیشد جوون مردم باز میام.
_باشه..
رفتم سمت پذیرش
_خانم یه مریض آورده بودن ۴۰ درجه تب داشت؟
_آهان آقای دانیال افشار؟
_بله فکر کنم.
_بردنشون تبشو بیارن پایین فعلا اینجا نوشته اتاق ۱۲۳
_چشم
رفتم سمت همون اتاق در زدم کسی جواب نداد...
درو باز کردم کسی تو نبود
کل بیمارستان و دنبالشون گشتم که متوجه شدم بردنش مراقبت هاي ویژه
رفتم تو اون بخش بابا رو دیدم
_بابا؟
_جان
_جیشده؟
_دارن تبشو پایین میارن
_اوووف...
نشستم کنار مادرش...
صدای اذان ظهر اومد...
رفتم تو نماز خونه وضو داشتم..