💔 حرف آخر... هر وقت منزل پدر می‌رفت، دستش را می بوسید و تا پدر و مادرش غذا را شروع نمی‌کردند دست به غـذا نمی‌زد. همسرش می‌گفت: «شبی مهمان منـزل پدریشان بودیم؛ پدرشان هنوز نیامده بود. دیدم حـاج مهدی داخل نمیاد! رفتم گفتـم چرا بیرون نشستی؟! گفت می‌ترسم بیام داخـل خـوابـم ببـره و پـدرم از راه برسـه؛ اون وقـت جــواب ایـن بـی احتـرامـی رو چطـور بـدم؟! چطور جبـران کنـم؟ خستگی از چهره اش می بارید؛ ولی صبر کرد تا پدرش بیاد بعد بخوابه. 📚 یوسـف دلهـا سالروز شهادت اینجا دعوتید 👇👇 https://eitaa.com/GOOLLEYAS