🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠
#خاکریز_اسارت
✍نویسنده: طلبه آزاده رحمان سلطانی
#قسمت_صدوهفتاد_و_ششم
💢آقا جمال و بر و بچ
یکی از ابتکارات بچهها که تا مدتی جذابیت خاصی داشت، نشریۀ مخفیانهای بود که به اندازۀ یه دفترچه جیبی با عنوان«آقا جمال و دوستان» تهیه و به افراد برای مطالعه داده میشد. جذابیتش این بود که اوّلین نشریه دست ساخت بچهها در کمال محدودیت و با امکانات صفر بود که به زیبایی تهیه میشد و مطالب متنوع از جوک و لطیفه تا حدیث و داستان و حکایت کوتاه و درسای اخلاقی و تحلیل سیاسی و معما داشت و هیچکس نمیدونست این آقا جمال کیه!. حالا جالبه بدونید کاغذ و قلمش چگونه تهیه میشد و مطالبش از کجا میومد؟!
کاغذ این نشریه از جلد بستههای سیگار و لایههای نازک جلد پاکت پودر لباسشویی تهیه میشد و با نخ و سوزن به هم دوخته میشدن. برای تهیه لایههای کاغذ، پاکت پودرها که خالی میشد، شب تا صبح اونا رو داخل آب قرار میدادیم و روز بعد با ظرافت خاصی چند لایه نازک از اون جدا می کردیم و طوری که بعثیا نفهمن جلوی آفتاب قرار میدادیم تا لایهها خشک بشه و با گذاشتن زیر پتوها صاف میشد. معمولاً از هر تکه پاکت پودر، پنج شش لایۀ نازک تهیه میشد و برای نشریه، مورد استفاده قرار میگرفت. برای نوشتن هم از مدادای بند انگشتی که از کار نقاشا جا میموند و برای اونا قابل استفاده نبود و یا از تکههای لوله شدۀ سرب که کارگرا از بیرون با خودشون میاوردن و بصورت قاچاقی تحویل مسئول فرهنگی آسایشگاها میشد برای نوشتن استفاده میکردیم.
یه مداد بند انگشتی در اردوگاه ما که همه چیز ممنوع بود به اندازه یه گنج، ارزشمند بود و از طرفی از هر کسی گرفته میشد جرمی سنگین به حساب میومد که به سلول انفرادی و شکنجههای سخت منتهی میشد. لذا در نگهداری اون بشدت دقت میکردیم. در آسایشگاه یکی از این مدادای بند انگشتی در اختیار من بود و مثل جانِ شیرین ازش محافظت میکردم و وقتی کار نوشتن تموم میشد داخل خمیر دندانم قرار میدادم که در وقت تفتیشِ بعثیا لو نره. لو رفتن یه مداد علاوه به خطر افتادن جان خود فرد، چند نفر نقاشی که داشتیم رو هم به درد سر و زیر شکنجه می نداخت چون بعثیا میفهمیدن کار اوناس و غیر از نقاشا احدی دیگه، مداد در اختیار نداشت.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
■⇨
@Ganje_arsh