معرفی کتاب راز سربند 🕊🌱 بریده ای از کتاب: ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. پلک‌های اکبر می‌رفت سمت سنگین شدن، که یک نفر با مشت به درِ خانه کوبید. یک بار، دو بار. اکبر از جا پرید. ننه نیم‌خیز شد و گفت: «کیه این وقت شب؟» اکبر شانه بالا انداخت و راه افتاد سمت در، ننه هم دنبالش. زیرِ باران شلاقی، جعفر پسرِ مش‌یدالله ایستاده بود. با یک تشکِ مشماپیچ شده در دستش. جعفر تشک را در آغوش اکبر گذاشت و گفت کربلایی تشک را از شهر فرستاده و سفارش کرده تشک به دست اکبر برسد. چشم‌های اکبر از شنیدن این حرف برق زد. جعفر که رفت، خود را رساند به ننه. 🕊🌱 🕊🌱 @Hamrahe_Shohada