هدایت شده از Hediye
ــــــــــــــــــــــــــ🍂🌱🍂ــــــــــــــــــــــــــــ . . 🏝 . . سخت‌ترین بخش زندگی‌اش، موقع خواب بود که یک حجم سنگینی می‌نشست روی ذهنش و جانش را به تلاطم در می‌آورد. خانواده نداشتن دردی بود که درمانی برایش نداشت، بی‌هدفی درد بزرگتری بود که نمی‌توانست برایش درمانی پیدا کند، غصۀ حماقت بچه‌هایی که سیر بودند از داشتن خانواده و با تمام امکاناتی که داشتند باز هم دلشان هوس‌های زودگذر را می‌طلبید هم بود. گاهی که نه، همیشه برای خودش در خیال خانواده‌ای تصور می‌کرد، که پدری داشت اهل کار و مادری که برایشان غذا می‌پخت و سر سه چهار پنج تا بچه را گرم می‌کرد، با قصه‌هایی که می‌گفت و می‌خواند، از آشپزخانه صدای خواندن مادرش همراه با بوی غذا و کیک خانه را شیرین می‌کرد و بچه‌ها را آرام. خودش یک اتاق داشت با دو برادرش و دو تا خواهرش هم اتاق زیر شیروانی را تزیین کرده بودند برای خودشان. دور میز که می‌نشستند اول غذا را برای او می‌گذاشتند که پسر بزرگ‌تر بود و بعد به بقیه! اگر هجده ساله هم می‌شد، حاضر نبود که خانه را ترک کند و سر کار نمی‌رفت و از پدرش خواهش می‌کرد، تا درس بخواند و یک کار پاره‌وقت بردارد، اما حاضر نمی‌شد، خانه‌ای جداگانه بگیرد. پسرهای دبیرستان‌هایی که می‌دیدشان، همه برنامه داشتند برای جدا شدن و حتی هم‌خانه‌هایشان را هم انتخاب کرده بودند، # ادامه_دارد... # کپی_ممنوع❌ 📚 https://eitaa.com/joinchat/3277717555Cfd81cd49e3