قبل از اینکه خبر شهادت آقا سید رو اعلام کنند با خود فکر میکردم ای کاش شهید بشوند تا فردا امتحان ندهم چون مشغول دعا برای پیداشدنشان بودیم غافل از اینکه او پیدا شده بود و ما گمشده بودیم.
ولی باور نمیکردم که فکرم به واقعیت تبدیل بشود. شهادت فقط ساخته ذهن من بود ! قرار نبود عزیز رهبرم رو از دست بدهم 😭
اصلا فکر من هم درمورد شهادت فقط یک روز بود
صبح که بیدار شدم از شبکه ی خبر آخرین سخنرانی ایشان پخش میشد، فکر کردم همه چیز ختم به خیر شده است و تمام و ایشان بعد از آن سانحه باز هم پیگیر مشکلات مردم هستند...
با خوشحالی خودم را پرت کردم در پذیرایی که با دیدم نوار مشکی کنار تلویزیون تمام خوشحالیم رفت و جای آن را غم پر کرد ناخودآگاه چشم هایم پر اشک شد و همه جا تیره و تار شد.
حس اینکه دوباره حضرت آقا در فراز ( اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا ) گریه امانشان ندهد، شانه هایم را به لرزه در آورد و بطور کامل فروریختم.
فکر های پراکنده ام نمی گذاشت روی هیچ چیزی تمرکز کنم و به اطرافم مسلط شوم.
ساعتی بعد پیام تسلیت حضرت آقا و اعلام عزا لباس هایی که برای محرم کنار گذاشته بودم را بیرون آوردم و آماده کردم.
از شنیدن اخبار های مختلف و ماجرا هایی که این چند روز اتفاق افتاده بود دلم به لرزه امد و از آینده ترسیدم.
روز ها و ساعت ها و دقیقه ها به سرعت گذشتند
روز موعود رسید ساعت ۴ در بلوار پیامبر اعظم پای عمود ۱۸ به نام حضرت مادر قرار ما بود.♡
سیل جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
گرچه من نبودم دهه ۶۰، ایام از دست دادن امام بزرگ انقلاب را درک نکردم،اما حس آن موقع که مادرم برایم تعریف کرد منطبق بود بر این حال زار و پر از ماتم ما....
به قلم :ف.عزیزی✍
شنوای نظراتتون:
https://daigo.ir/secret/2779299236
#آیه