زبانحال حضرت زینب س بر سر بالین خانم رقیه س
برخیز ای شهیده کم سن و سال من
برخیز ای مبلغ شیرین مقال من
ای گوهر شکسته دل از سنگ طعنه ها
از هجر تو فزون شده درد و ملال من
چشم وطن عزیز دل من براه توست
بنگر غمت چگونه گرفتست حال من
دست قضا گرفت زمن ای گلم ترا
بشکست از جفای خزان نونهال من
برخیز می رویم سوی دشت کربلا
در خاک کربلاست دل و جان و آل من
در کاروان چگونه بگویم رقیه نیست
وقتی که با برادرم افتد مقال من
چشم انتظار باش که روزی رسم بتو
ای یار انقلابی و نیکو خصال من
شرمنده ام رقیه ز من هر چه خواستی
هرگز نشد برای ادایش مجال من
اینجا تو ای سفیر ولا ماندنی شدی
هستی ستاره سحر بی زوال من
با من بگو که خوب شده زخم پای تو
مگذار بی جواب بماند سوال من
چون چاره نیست میروم اما نمی رود
از این دیار قاصد فکر و خیال من
اینجا بمان و کاخ ستم را خرابه کن
ای فاتح ابرمنش و خردسال من
بنگر به اشک دیده مدهوش و حسرتش
کن حاجتش روا به کرم ای غزال من
۱۴۰۰
#مدهوش
#خرابه_شام
#محمد_هوشمند
@Hazrate_Abalfazll