| : ۸۷ بعد هم مرا بردی رستوران، ناهارمان را که خوردیم راه افتادیم. نزدیکی های حسن آباد تسبیحت را درآوردی و استخاره پشت استخارہ: «چی کار می کنی آقامصطفی؟ تصادف می کنی ها!» - میای بریم مشهد؟ خوب اومد! | - مشهد؟ اونم حالا؟ انگار خبر نداری دو روز دیگه عروسی سجاده، هنوز لباسم رو پرونکردم - اما امام ما رو طلبیده، سه بار گرفتم، هر سه بار خوب اومد؟ به بزرگراه آزادگان که رسیدیم، به جای اینکه به طرف شهریار بپیچی، پیچیدی طرف اتوبان امام رضا (ع) و رفتی به طرف مشهد. یک شب آنجا ماندیم، صبح رفتیم زیارت و چرخی در مشهد زدیم و دوباره حرکت به سوی تهران. هرجا صدای اذان می شنیدی، می ایستادی برای نماز نرسیده به آزادی، بزرگراه فتح، پارک المهدی نگه داشتی و صندلی ات را عقب دادی و خوابیدی. هرچه گفتم دو قدم مونده به خونه، گفتی: «نای حرکت ندارم، نذار مسافر امام رضا تلف شه.» وقتی چیزی را می خواستی، کسی نمی توانست رأی تو را بزند. پشت فرمان خوابت برد و من بچه به بغل پلک نزدم. همان طور که نگاهت می کردم، سعی می کردم حدس بزنم داری چه خواب خوشی میبینی که گوشه لبت این طور لبخند پرپر می زند.جنگ در سوریه مدت ها بود که شروع شده بود و این حال تو را بد می کرد. حالا ذهنت از استخرداری و برنج فروشی و رفتن به پایگاه و درس و مشق رفته بود سراغ سوریه. باید هرطور شده برم پدر تکفیریا و داعش رو دربیارم! نگرانت بودم. از این فکر تازه، از این خیره شدن به اخبار تلویزیون.. ⬅️... 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠