کربلا در نظرش بود و دل و جان می سوخت
زلفش آشفته و با حال پریشان می سوخت
در مناجات سحر اشک ز چشمش می ریخت
با دلی تب زده سجّاده ی باران می سوخت
گاه در خیمه غم اهل حرم را می دید
گاه از داغ پدر در دل میدان می سوخت
گه به مهمان کُشی کوفه گُریزی می زد
آه از این غربت مهمان دل مهمان می سوخت
در منا کافر اگر بود به رحم آمده بود!
کاش بر حال علی قلب مسلمان می سوخت
یاد شش ماهه می افتاد و دلش خون می شد
جگرش روژ و شب از قصّه پیکان می سوخت
لحظه تشنگی اش یاد پدر می افتاد
می کشید آه و سپس با لب عطشان می سوخت
وقتی از گلشن پرپر شده حرفی می زد
ضجّه می زد جگرش! سینه گُلدان می سوخت
پیش چشمش دم غارت که مُجسّم می شد
گریه می کرد و دلش از غم طفلان می سوخت
خیزران تا که به یاد لب او می افتاد
شعله می زد دل و جانش لب و دندان می سوخت
🔰 شعر از جناب آقای ناصر دوستی، از شعرای توانمند استان زنجان
┄┅┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
🆔 https://eitaa.com/Honarmandan_Zanjan_ir
🆔 https://rubika.ir/Honarmandan_Zanjan_ir
🌐 http://www.zanjan.basijhonarmandan.ir
┄┅┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
#بسیج_هنرمندان_زنجان