🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 پارت³ مهدی: خب اول اینکه میتونم یه سوال بپرسم؟ +بله، بفرمایید... - یه پروژه میخوام آماده کنم پدرتون گفتن میتونم از شما کمک بگیرم. +رشتتون چی هست؟ - انسانی. گفتم بله میتونم، رشته منم انسانیه. خوشحال شد - ممنون. +منم میتونم یه سوال بپرسم؟ - بفرمایید +شما چندسالته، منو بابامو از کجا میشناسی؟ - ۲۰سالمه، پسر همکار باباتونم! با خودم گفتم چرا بابام چیزی نگفت که آمادگی داشته باشم؟ - کی آماده اید؟ +خبرتون میدم ان شاءالله. - شمارتونو دارم شماهم شماره منو داشته باشید خبرم کنید. شمارشو داد. - باشه خبرتون میدم. منو رسوند خونه، رفتم تو نه مامان بابا چیزی پرسیدن نه من چیزی گفتم؛ شامم رو خوردم و رفتم تو اتاقم و قبل اینکه میخواستم بخوابم بهش پیام دادم... ادامه دارد.... نویسنده: زینب بانو🍃 ھَمْ نَفَسْ :)! 🌸 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸