💠💠💠✨
💠💠✨
💠✨
⚜
بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜
#رمان_بشری
#به_قلم_میممهاجر
#برگ368
کپیحرام🚫
نازنین لبخند به لب از آشپزخانه بیرون آمد. نفسهای سنگینی میکشید. بشری بلند شد و ظرف هندوانه را از دستش گرفت.
-بشین قربونت برم. با این وضع پا شدی پذیرایی کنی.
نازنین دامنش را جمع کرد و کنار بشری نشست.
-شربتت رو که نخوردی!
-میخورم. تو حرص نخور با اون چشمای خمارت!
-چشم خمارم کجا بوده؟ صورتم ورم داره.
بشری دستش روی شکم نازنین گذاشت و گفت:
-الهی خالهاش فداش بشه.
-خدانکنه. دعا کن سالم باشه. دختر باشه. چشماشم سبز باشه.
-یه باره نسخه بپیچ بفرست در خونه خدا. بگو بیزحمت سفارش من رو بفرست.
نازنین خودش را جلو کشید که شربت بردارد. بشری زودتر لیوان را برداشت و به دستش داد.
-جای اینکه خودت رو زحمت بدی و این جوری بکشونی جلو، این زبون چند گرمی رو تکون بده تا شربتت رو برسونم دستت.
نازنین جرعه جرعه شربت را نوشید و بشری با ذوق به سر تا پایش نگاه میکرد. با آن لباس پر از چین و بلند بارداری به نظر بشری خیلی بامزه میآمد.
-فقط دعا میکنم سالم باشه و صالح.
نازنین از بالای لیوان بلوری با مکث نگاهش کرد و دوباره لبه لیوان را به لبش نزدیک کرد.
-اونا سفارش من نبودا. ساسان میگه.
-اِ؟ پس باباجونش سفارش داده! از بس تو خوبی. خواسته یکی کپی خودت به این دنیا اضافه بشه.
چند برش هندوانه را سر چنگال زد و داخل بشقاب جلوی نازنین گذاشت. صدای سوت قطاری کتری بلند شد.
خندید. از همانجا سرکی به آشپزخانه کشید.
-این چیه؟ چایی گذاشتی؟
و بدون این که منتظر جواب نازنین بماند به طرف آشپزخانه رفت.
-پا نشی بیای. خودم چای درست میکنم.
از پاسماوری سفیدرنگ کنار اجاق گاز، چایی را برداشت و گفت:
-چند پیمونه؟
-یکی پر و یه سر قاشق هم برای احتیاط بزن.
-فکر کردم فقط مامانم این اخلاقها رو داره. این سر قاشق چیه دیگه؟ معجزه میکنه حتما!
و خندید.
نازنین قاچ هندوانهاش را قورت داد و گفت:
-نخند. آدم واسه خیالش راحت باشه یه سر قاشق اضافه میکنه که چاییش بیرنگ نشه
نیملیوانهای دسته دار را داخل سینی کوچکی گذاشت. قندان و قوری هم کنارش. سینی به دست به سالن برگشت. هنوز آثار خنده روی لبهایش بود.
-هنوز میخندی! خودتم زن خونه بودی. از این کارا میکردی دیگه
از حرف نازنین لبخند روی لبش ماسید. بیحرف سینی را روی میز گذاشت و نشست.
نازنین بقیه هندوانهاش را خورد و بشقاب را دوباره روی میز گذاشت.
بشری چنگال به دست آرام آرام تکههای هندوانه را به دهان میگذاشت و میجوید. نگاهش بی هدف روی شیشهی گل میز مانده بود و قیافهاش داد میزد که فکرش مشغول است.
نازنین انگشت روی لبهای ورم کردهاش گذاشت. خودش فهمید که چه سوتی داده است!
-بشری!
هومی گفت. سرش را بالا گرفت و این بار گفت:
-جان
نازنین دست دست میکرد. ناخواسته بشری را به فکر برده و حتی شاید ناراحت کرده بود. جواب دادنش طول کشید.
بشری گفت:
-چیزی لازمته عزیزم بگو برات بیارم
دستش را به پیشانیاش کشید. شرمنده لب گزید و گفت:
-ببخش. ناراحتت کردم
سرد و بیروح سعی کرد لبخند بزند. در حالی که تن صدایش نسبت به چند دقیقهی قبل پایین آمده بود گفت:
-نه عزیزم. ناراحت نشدم
خودش را سنگین جا به جا کرد و کنار بشری نشست و گفت:
-پس چرا ساکت شدی!
نفس عمیقی کشید. دستهی قوری را گرفت و چایی را داخل نیملیوانها ریخت.
دست نازنین نشست روی دستش.
-بشری!
نگاهش کرد و نازنین گفت:
-ول کن اینا رو. جوابم رو بده
-گفتم که... ناراحت نیستم
-پس چرا تو فکری؟
-چیز خاصی نیست
همین حرف باعث شد نازنین بیخیال جمع کردن حرفش بشود. باید سر صحبت را به حرفهایی میکشاند که از ساسان شنیده بود.
-چرا خودت و اون رو اذیت میکنی؟ تو هنوز تو فکرشی. ببین من فقط از دهنم در رفت گفتم زن خونه بودی تو تا کجا فکرت رفت؟ حق هم میدم بهت ولی چرا داری خودت رو اذیت میکنی
بشری هنوز هم چیزی نمیگفت و نازنین ادامه داد.
-ساسان دیروز دیده بودش. یه حرفهایی به ساسان زده که الآن من هم میگم تو باید یک بار به حرفهاش گوش بدی. چون این حال و روز رو ازت میبینم دارم میگم
-ولی حال و روز من ربطی به امیر نداره. افسوس میخورم از عمری که به پای امیر هدر دادم
-داری خودت رو گول میزنی. من یه زنم. یه زن عاشق. خیلی خوب میتونم حرف چشمهات رو بخونم. بشری داری به خودت ظلم میکنی
-حرفی نمونده. دیگه چی باید به سرم بیاره که باز هم فرصت میخواد. بابا من غلط کردم از روز اول. غلط کردم عاشقش شدم. غلط کردم جواب مثبت دادم
و لرزش دستهایش باعث شد که نازنین دستپاچه دستهایش را بگیرد.
-باشه. قربونت برم. خیلی خب نمیخوای ببینیش قبول ولی به اعصابت مسلط باش
✍🏻 #مٻــممـہاجـر
کپی یا انتشار به هر شکل #حرام است🚫
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@I