『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
دَّلَّتَّنَّگَّ سَّرَّدَّاَّرَّ دَّلَّهَّاَّ اول دلم فراق تو را سرسری گرفت و آن زخم کوچک دلم آخ
🌼روایت از سردار اورکت روی شانه هایش بود ، بدون جوراب . معلوم بود از نماز می اید و فرصت پیدا نکرده سر و وضعش را مرتب کند. لبخند زدم و نگاهی به او انداختم. قبل از اینکه حرفی بزنم، با خنده گفت: وقتی در همین وضعیت مقابل خدای خودم ایستادم و نماز خواندم، درست نبود در مقابل بنده ی او به سرو وضعم برسم. یــــــــــٰازیٖــنــَـــــــــــــــــبْ🏴 یــــــــــٰاحُـسیٖــــــــــــــــنْ🏴 @Karbala_1365🏴 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄