هدایت شده از گنجینه های جنگ
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت : 2⃣ رفتم بالا و توی اتاق منتظرش ایستادم ..... اگر می امد و روبرویم مینشست،انوقت نگاهمان به هم می افتاد و این را دوست نداشتم..... همیشه خاستگار که می امد،تا می نشست روبرویم ،چیزی ته دلم اطمینان میداد این مرد من نیست..... ایوب امد جلوی در و سلام کرد... صورت قشنگی داشت.... یکی از دست هایش یک انگشت نداشت و ان یکی بی حس بود و حرکت نداشت،ولی چهار ستون بدنش سالم بود.... وارد شد..... کمی دورتر از من و کنارم نشست.... بسم الله گفت و شروع کرد.... دیوار روبرو را نگاه می کردیم... و گاهی گل های قالی را و از اخلاق و رفتار های هم میپرسیدیم..... بحث را عوض کرد.... +خانم غیاثوند ،حرف های امام برای من خیلی سند است..... -- برای من هم +اگر امام همین حالا فرمان بدهند که همسرتان را طلاق بدهید شما زن شرعی من باشید این کار را میکنم -- اگر امام این فتوا را بدهند من خودم را سه طلاقه میکنم من به امام یقین دارم +شاید روزی برسد که بنیاد به کار من جانباز رسیدگی نکند،حقوق ندهد دوا ندهد،اصلا مجبور بشویم در چادر زندگی کنیم -- میدانید برادر بلندی ،من به بدتر از این هم فکر کرده ام،به روزهایی که خدای ناکرده انقلاب برگردد ،انقدر پای انقلاب می ایستم که حتی بگیرند و اعداممان کنند..... ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @ganjinehayejang🕊🕊