هدایت شده از گنجینه های جنگ
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :3⃣ این را به اقاجون هم گفته بودم...وقتی داشت از مشکلات زندگی با جانباز میگفت... اقاجون سکوت کرد ... سرم را گرفت و پیشانیم را بوسید،توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:بچه ها بزرگ میشوند ولی ما بزرگتر ها باور نمیکنیم.... بعد رو به مامان کرد و گفت: " شهلا انقدر بزرگ شده است که بتواند در مورد زندگیش تصمیم بگیرد از این به بعد کسی به شهلا کاری نداشته باشد....." ایوب گفت: من عصب دستم قطع شده و برای اینکه به دستم تسلط داشته باشم گاهی دست بند اهنی میبندم.... عضله بازویم از بین رفته و تا حالا چند بار عملش کرده اند... و از جاهای دیگر بدنم به ان گوشت پیوند زده اند..... ظاهرش هیچ کدام انها را که میگفت نشان نمیداد.... نفس عمیقی کشیدم و گفتم ...... برادر بلندی اگر قسمت باشد که شما نابینا بشوید.... چشم های من میشوند چشم های شما..... کمی مکث کرد و ادامه داد..... موج انفجار من را گرفته است... گاهی به شدت عصبی میشوم،وقت هایی که عصبانی هستم باید سکوت کنید تا ارام شوم.... -- اگر منظورتان عصبانیت است که خب من هم عصبی ام +عصبی بشوم شاید یکی دوتا وسیله بشکنم اینها را میگفت که بترساندم..... حتما او هم شایعات را شنیده بود..... که بعضی از دختر ها برای گرفتن پناهندگی با جانباز ازدواج میکنند و بعد توی فرودگاه خارج از کشور ولشان میکنند و میرودند..... ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang