محفل ما بین معشوق دل به سامان می برد
کفر نه ایمان و جان و دل به سامان می برد
ملکی که ز یادش روشن نما شود عالم تاب
بین یارش به کاشانه مهر و محبت می برد
باز ان سلیمان رهرو شد تا شیطان خارشود
تو بین سلیمان ز هر قدمش گلستان می برد
یاری که دل را جوید ره گم نخواهد کرد
او غم را کنار شادی به سرای یار می برد
عاشق مستی و شیدایی است یار من
آن عاشق پیر خراباتی دل به خرابات می برد
چه عیش و چه نوشی بود و رنده گی
او چه رندانه دل به دلبر مشتاق می برد
هر گوشه زین سرای بنگر و شیدایی بین
ان دل شیدا مستانه جان به بوستان می برد
سراینده، باز مست عیش و باده نشینی شدی
بین سراینده عاشقانه دل به خرابات می برد
آرامش دل
97/12/13
تقدیم به روح حاج قاسم
که روح آن بزرگوار واقعا نمادی از عشق الهی بود و این سروده عرفانی از عرفان چنین انسان های والا حکایت دارد