🌀مجموعه روایت‌های مادری ♦️این روایت: قورمه‌سبزی و جریمه نقدی موقع ناهار است. می‌توانم خودم کل سفره را با اعصابی آرام بچینم و بعد بچه‌ها را صدا کنم. اما من دلم می‌خواهد آن‌ها با مسئولیت آشنا شوند، هر چند آن مسئولیت، بردن وسایل سفره از آشپزخانه تا کنار سفره باشد. پس با هیجان و حالت رسمی و صدای بلند، بعد از اینکه چند بار دست‌هایم را به هم می‌کوبم، می‌گویم: سروران عزیز، غذا آماده است. لطفا تشریف بیاورید. علیرضای ۶ ساله و محمدحسین ۳ ساله با سر و صدا سمت آشپزخانه می‌آیند و به هر کدام وسیله‌ی سبکی می‌دهم. اما محمدحسین با اصرار می‌خواهد که ظرف خورشت را ببرد. قبلا هم این اصرار اتفاق افتاده بود و من سعی کرده بودم با هدایت ذهنی، ذهنش را سمت چیزهای دیگر سفره ببرم و در نهایت او را از انجام این کار پشیمان کنم. اما این بار موفق نمی‌شوم. به شدت خسته‌ام و گرمای هوا هم فشار آورده و نزدیک است زامبی وجودم بیدار شود. هشدار جریمه نقدی که برای داد زدن برای خودم در نظر گرفته‌ام، در ذهنم به صدا در می‌آید و با یک حساب ساده متوجه شدم تا آخر ماه نمی‌توانم جریمه‌ای پرداخت کنم. پس...👇