خلاصه داستان دلتنگ نباش💞 قسمت ۱ 🕌پنجره های معطر ضریح را محکم گرفته بود و اشک می ریخت از بین ۴۰۰ نفر اسمش درآمده بوددانشگاه شان ۲۰ نفر بیشتر ظرفیت نداشت برای همین قرعه کشی کرده بودند ❤حالا که روبه روی ضریح ایستاده بود تازه باور کرد که امام رضا دعوتش کرده است.خود را به ضریح چسبانده بود.       💫💫💫💫💫 💞 امام رضا ممنونتم ممنونم یه جای خوب همون رشته ای که دوست داشتم قبول شدم . 🌼یک سالی میشد که مشهد نیامده بود کلی حرف داشت برای گفتن در میان حرف ها و دعایش یک دفعه به یاد خواستگارانش افتاد . 🍃زینب ترس داشت ازازدواج و آینده‌ای که برایش نا شناخته بود اشک هایش را پاک کرد 💖"امام رضا من تا به حال به ازدواج فکر نکردم اما حالا اومدم از خودت بخوام کسی رو سر راهم قرار بدید که باهاش عاقبت بخیر بشم کسی که خدا دوسش داشته باشه خودت یه جوری درستش کن که نفهمم چطوری جور شد."                                                                                                   🌸🍀🌸🍀 🌻بعد از یک هفته برگشت کلی تعریف کردنی برای خانواده داشت،اما هرگز درباره دعایی که در جوار ضریح آقا کرده بود به کسی حرفی نزد رازی بود بین خودش و امام رضا(ع). 🌺 همانطور که صحبت می‌کرد گوشی مادرش را برداشت و شماره شارژی را که گرفته بود ،وارد کند. صفحه کلید گوشی را که باز کرد با دیدن شماره خاله فاطی دلش هوری ریخت. 🌸به تاریخ و ساعت تماس نگاه کرد. خاله درست همان روز و ساعتی زنگ زده بود که زینب با امام رضا(ع) دردودل کرده بود .       ♻️🏵♻️🏵 💐شستش خبر دار شدخاله برای چی زنگ زده .لابد قضیه همون خواستگاری که پارسال معرفی کرده بود. 🌱به صفحه گوشی خیره ماند با خودش گفت "نکنه همون کسی که امام رضا برام در نظر گرفته؟!" 📌ادامه دارد... 🌷اللّٰھـُــم عجِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـ 🌷 🔊کانال مرکز فرهنگی خانواده کانالی ویژه برای خانواده ها لطفا کانال ما رو به دوستانتون معرفی کنید🙏🙏 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─🎀🎀🎀🎀━━┓ 🆔@markazfarhangekhanevade ┗━━🎀🎀🎀🎀─━━━⊰✾✿✾⊱┛