خلاصه داستان دلتنگ نباش💞 قسمت۱۳
🌺روح الله وخانواده اش آن شب مهمان آقای فروتن بودند. مهمانان که رفتند آنها هم آماده شدند تا به رستورانی که آقای فروتن رزرو کرده بود بروند.
🕋وقتی رسیدن صدای اذان بلند شد. هنوز ننشسته بودند که روحالله به زینب گفت ::بریم نماز؟"
زینب با لبخند جواب داد :"بریم."
روحالله به یکی از درختان اشاره کرد و گفت نماز که تمام شد بیایند کنار درخت.
🌼نماز که تمام شد زینب بی اختیار اشک هایش جاری شد این اولین نمازی بود که بعد از ازدواجش میخواند، از خدا خواست که کمکش کند و زندگی خوبی با روح الله داشته باشد.
🍀یک ربع شد که نماز تمام شده بود.
_ببخشید خیلی منتظر شدید؟
روحالله لحن شوخی به خود گرفت:: تقریباً آره دیگه کم کم علف های زیر پام داشت سبز می شد."
🍂قدم زنان راه افتادندروح الله نگاهی به زینب انداخت و گفت می خواهم بازم به موضوع تاکید کنم:
" درباره کارم،ممکنه شما روزهای تنهایی زیادی داشته باشید خواهش می کنم بیشتر فکر کنید."
چیزی که میخواست بگوید برایش سخت بود صدایش را صاف کرد و گفت:"هنوز فرصت هست و عقدنکردیم."
🌾زینب نذاشت حرفش تمام شود:" تمام شد آقا روحالله، دیگه چه فکری بکنم.من به تمام چیزهایی که شما می گید فکر کردم، از خدا خواستم که کمکم کنه تحمل کنم .
من شما را به تمام این سخته که گفتید انتخاب کردم."
🌹 انگار دنیا رو به روح الله دادن.جوابش آنقدر محکم بود که جای هیچ حرفی باقی نمی گذاشت.امام روحالله دوست داشت با او اتمام حجت کند.
🌿" راستش مامانم خیلی به خاطر شغل بابام سختی کشید بابام یک سال پاکستان بود.دو سال افغانستان. هیچ خبری ازش نداشتیم. من می دیدم مامانم چقدر سختی میکشه و همپای بابام بود.دوست دارم شما هم اینجوری باشید کمک حالم باشد و همراهم."
🌸از جدیت لحن زینب چیزی کم نشده بود:" شما هرچه ماموریت که میخوای بری برو از نظر من مشکلی نداره، اما به من قول بده که هر جا می تونید منم باخودتون ببرید."
_سعی می کنم.
🔥یک دفعه روحالله بی مقدمه گفت:" زینب خانم من و شما تو این دنیا خیلی باهم زندگی نمیکنیم اما به امید خدا اون دنیا همیشه باهمیم."
❄ زینب با تعجب برگشتم و نگاهش کرد فکر شاید شوخی می کند، اما اثری از شوخی در صورتش ندید. با تعجب پرسید ::منظورتون چیه؟"
🍃روح الله نگاه نمی کرد. همانطور که با سبزها بازی میکرد با لبخند گفت بعد می فهمید.
اما این جوابی نبود که میخواست . همچنان با تعجب نگاهش می کرد.
🌺روحالله سعی کرد بحث را عوض کند.دستش را گرفت تا برای شام پیش خانواده ها بروند.تا ساعت ۱۱ شب که باهم بودن روحالله انقدر حرف توی حرف آورد تا زینب پی حرفش رو نگیرد...
📌ادامه دارد...
🌷اللّٰھـُــم عجِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـ 🌷
┄┅─✵💝✵─┅┄
🌸࿐🌸࿐🌸࿐🌸࿐🌸࿐
@markazfarhangekhanevade
🌸࿐🌸࿐🌸࿐🌸࿐🌸࿐
╲\ ╭``┓
╭``🌸``╯
┗``╯ \╲