شب زیارتی گر بگذرد این بار و تو من را نپذیری من مانم و حیرانی و دنیای کویری محتاج ترینم به تو، دریای محبت! نزد تو چه دارم به جز افسوس و خجالت عمریست هدر داده ام عمری که تو دادی با حال خراب آمده ام، اَینَ منادی؟ بگشا در رحمت، به خود امّید ندارم بر سرکشی یکسره ی نفس دچارم آباد نما خانه ی ویرانه ی من را تو نور بیفشان دل کاشانه ی من را بگذار بیایم که دگر تاب ندارم باید چِقَدَر نزد تو چون ابر ببارم این جایگه پست که دارم ضررم شد پرواز نکردم من و خاکی به سرم شد من را ز منِ خویش نجاتم بده مولا در کرب و بلا برگ براتم بده مولا بالا ببرم، اوج گرفتن ثمرم کن قلبی که شکسته است بیا مثل حرم کن میترسم از آشوبِ برون، گو به درون آ در را بگشا ای پسر حضرت زهرا بس نیست دگر در به دری های مدامم؟ فرصت ز کفم رفت، هنوز عاطل و خامم این بار، همین بار، نه یک بارِ دگر، نه حالا بده راهم، به همین شب، به سحر نه گر دیر شود غرق شوم بین بلاها طوفان زده ام، خرد و خم و عاجز و تنها با نیم نگاه تو قَدَم راست نمایم من را بخر و بهر خودت کن تو سوایم سر تا به قدم درد و نیازم، به تو سوگند بگذار خورَد جان و دل من به تو پیوند عبدیم و تمنا و تمنا و تمنا شاهی و عطاها و عطاها و عطاها محمدرضا زادسرور @Maddahankhomein