لاله ای را که فلک داده بسی آزارش
غنچه ها سر زده از زخم تن بسیارش
ضرب سیلی زده بر ماه رخش رنگ کبود
که شده یاس کبود آینه ی رخسارش
از مغیلان که بپرسی غم آن دردانه
بشنوی از لب تیغش سخن غمبارش
تا که افتاد زمین از سر ناقه بدنش
نفسش تنگ شد و ناله شده آثارش
بین صحرای پر از دهشت و اندوه و هراس
ترس و وحشت کند از خواب خوشش بیدارش
سخنانش که ز لبهاش برون میآمد
یک جهان درد نهان بود و نمود اظهارش
مثل آن دشتِ پر از پیکر صد تکه شده
مثله مثله بدن جمله در آن گفتارش
ریسمان است و شراب است و سری غرق به خون
خیزران گفت به صد خونجگر اسرارش
غنچه را در بر گل دست قضا آورده
که به دور از همه شد وقت خوش دیدارش
غنچه ای بود که از دست بلاخیز فلک
کنج ویرانه شد از حادثه ها گلزارش
محمد حسین علیرمضانی
@Maddahankhomein