🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
🍃از سیم خار دار نفست عبور کن🍃
#پارت_۱۳۸
نقشه ی سعیده این بود که قبل از تمام شدن ساعت مالقات
داخل سالن برویم، هر وقت بچه ها رفتند و سر آرش خلوت شد
خودمان رابه اتاقش برسانیم.
چون سعیده را کسی نمی شناخت می رفت و سر میزد و می گفت
هنوز هستند.
گوشی ام دم دستم بود که اگه رفتند بهم تک بزند.
همین جور که به صفحه ی گوشی ام نگاه می کردم زنگ خورد.
سعیده بود. بی اختیارایستادم وراه افتادم.
سالن دو تا در داشت. سعیده پیام داد و گفت که آنها از
کدام در رفتند. که من حواسم باشد.
دوباره زنگ زدو گفت :
–یه آقایی همراهشه با بچه ها داره میره بیرون انگار
واسه بدرقه، شایدم می خواد چیزی از پایین بخره، زود
خودت رو برسون.
تنگ گلها دستم بود. فوری خودم را جلو دراتاقش رساندم.
با دیدن سعیده نفس راحتی کشیدم.
تریپ مامور دو صفرهفت رابه خودش گرفت و گفت :
_تخت کنار پنجرس، من اینجا می مونم وقتی همراهش امد،
صدات می کنم.
نمی دانم درچهره ام چه دید که گفت:
–دزدی نیومدیا، مالقات مریضه.
آب دهانم راقورت دادم و با قدم های سست به طرف تختش
رفتم. دیوار سمت تختش پنجره ی خیلی بزرگی داشت که یک
سبد گل بزرگ روبه رویش قرار داشت"فکر کنم بچه ها دسته
جمعی برایش خریده بودند." کنار تختش هم یک کمد کوچیک
بود و رویش هم یک تلفن از این قدیمیها.
آرش یک دستش زیر سرش بودو به سقف نگاه می کرد، غرق
فکربود. غمگین به نظر می رسید، فکر کنم چند روزی که
بیمارستان بود اصالح نکرده بود، چون ته ریش داشت.
چقدرچهره ی مردونه تری پیداکرده بود.
🍃به _قلم_لیلا_ فتحی_پور🍃
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼