رمـــان
#عـشــق_در_یک_نگـاه👀❤️
#پارت۱۵ 📕
شب شده بود و همه چیز آماده بود واسه مراسم خاستگاری
اصلا باورم نمیشد که جواد یه روز بیاد خاستگاری زهرا
رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم ،یه چادر رنگی سرم کردم رفتم سمت آشپز خونه
مامان: الهی قربونت برم ،انشاءالله خاستگاری خودت
- زهرا خانم برو اماده شو الان آقا داماد میاد اشتباهی منو به جای تو قبول میکنه
زهرا: بیخووود ،هر جوری هم باشم ،باید منو ببینه نه تو رو
- میبینم که نیومده دلتو برده
مامان: بس کنین الان میاناااا،زهرا مادر برو آماده شو
زهرا رفت و منم رفتم داخل یه سینی چند تا استکان گذاشتم
رفتم داخل پذیرایی
چند دقیقه بعد زهرا اومد
- به به عروس خانم ،حالا برو چند تا چایی امتحانی بیار ببینم بلدی یا نه
زهرا: ععع ماماااان ببین نرگس ووو
مامان: واااییی دیونه شدم از دست شما دوتااا
بابا: نرگس بابا اذیت نکن خواهرت و
- چشم
صدای زنگ در اومد
زهرا رفت تو آشپز خونه
بابا در و باز کرد
منم چادرمو مرتب کردم رفتم کنار در ایستادم
خاله معصومه و اقا رضا و آقا جواد اومدن
مامان: سلام خواهر خوش اومدین
خاله: سلام ملیحه جان
با خاله روبوسی کردم
- سلام خاله جون خیلی خوش اومدین
خاله: سلام نرگس جان خوبی؟
- مرسی
اقا جواد هم اینقدر سر به زیر بود که صدای سلامشو هم نشنیدم
جواد یه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر از خودش هم داره ، فقط جواد مجرد بود
همه شروع کردن به صحبت کردن
انگار یادشون رفته واسه چی اومدن
بیچاره زهرا حتمن داره حرص میخوره تو آشپز خونه
یه دفعه گفتم
- زهرا جان خواهری چایی بیار
همه زدن زیر خنده
آقا رضا: احسنت بر شما ،ما که به کلی همه چیو فراموش کرده بودیم
زهرا چایی رو آورد و یه کم نشستن بعد به همراه اقا جواد رفتن داخل حیاط حرفاشونو بزنن
چقدر خوشحال بودم که زهرا داره با کسی ازدواج میکنه که واقعن لیاقتشو داره
بعد نیم ساعت زهرا و اقا جواد اومدن داخل ،لبخندی زدن
منم از خوشحالی یه صلواتی فرستادمو و گفتم مبارکه
✍🏻گـمنــام
ادامــه.دارد.....
رمـــان
#عـشــق_در_یک_نگـاه👀❤️
#پارت۱۶ 📕
همه چیز تند و سریع انجام شد و یه عقد ساده تو خونه برگزار کردیم
سفره عقد و منو زینب جون دختر خالم که الان خواهر شوهر زهرا هم میشه چیدیم
خیلی قشنگ شده بود
مهمونا کم کم اومده بودن
منم رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم یه پیراهن بلند آبی نفتی که با مرواردی سفید و شکوفه سفید داشت و پوشیدم
با یه روسری ابی آسمونی که لبنای بستم
یه چادر حریر رنگی هم گذاشتم سرم و رفتم پیش مهمونا
بعد چند دقیقه زهرا و اقا جواد هم اومدن
پشت سرشون هم عاقد اومد
منو زینب جون و سارا جون ( زنداداش اقا جواد) رفتیم واسه سابیدن قند
حس خیلی خوبی بود
دلم میخواست با قند بزنم تو سر زهرا ولی دلم نیومد
بعد بار سوم زهرا بله رو گفت
اولین نفری بودم که رفتم تبریک گفتم
اشک تو چشمام جمع شده بود
زهرا رو بغل کردم
- تبریک میگم آجی خوشگلم
زهرا: فدای صدای گرفته ات بشم ،( آروم زیر گوشم گفت) انشاءالله تو هم به عشقت بشی
-(خندم گرفت): کلک الان تو هم عاشق بودی و رو نمیکردی؟
زهرا: عع نرگسی زشته برو برو آبروم میره
اون شب زهرا همراه اقا جواد رفت خونشون
منم اولین شبی بود که تنها توی اتاقم بودم
صفحه گوشیمو باز کردم
تقویم و نگاه کردم ،باورم نمیشد ۵ روز دیگه مونده بود تا سفرم
خدایا ،زنده ام بزار بهشتت و ببینم بعد اگه خواستی منو ببری ببر
✍🏻گـمنــام
ادامــه.دارد.....