راستش را بخواهید اما هر چه به سالگرد شهادت حاج قاسم نزدیک‌تر می‌شوم؛ قلبم فشرده‌تر می‌شود. انگار که نیرویی عجیب چنگال‌های درازش را در بدنم فرو کرده، محکم قلب را گرفته و هر لحظه بیش از پیش می‌فِشارَدَش. لعنت به من لعنت به حافظه‌ام که نمی‌تواند فراموش کند آن اتفاقِ تلخ را؛ هیچ وقت یادم نمی‌رود ذوق و شو‌ق‌هایم را دَوَندِگی‌هایم را انتظار هایم را برنامه‌ریزی های نقش بر آب شده‌ام را هیچوقت یادم نمی‌رود آن لحظه‌های رویایی‌ای که در ذهنم ساخته بودم را و چه آسان ورقِ روزگار برگشت پوزخندشان، نگا‌هاب تمسخر آمیزشان، جملاتشان که مانند خنجر در قلبم فرو رفت؛ آنها حرفشان را زدند و رفتند، من ماندم با دهانی باز مانده از تعجب، چشمانی گرد و چادری که در دستم روی هوا معلق مانده بود، آن صورتی‌ها رفتند و من ماندم و قلبی که می‌سوخت، نفسی که به سختی بالا می‌آمد و پاهایی که توانِ نگه داشتن جسمم را نداشتند. ( تازه اگر بگذریم از فحش‌ها و کنایه‌هایی که شمارشان از دستم در رفته است ) البته تا اینجا فقط ظاهر قضیه بود هیچکس ندید آن اتفاقِ دردناکِ پشت پرده‌ را اتفاقی که نه قلمم توان نوشتنش را دارد و نه آشناها توانِ خواندنش را فقط همینقدر بگویم که آن روز، من مُردم، روحم مُرد، اما مگر اهمیت داشت برای کسی؟ خودم به تنها روحم را غسل دادم، کفنش کردم، خاکش کردم و سَرِمزارش ساعت‌های گریستم... داداش مهدی‌جانم به خدا دوست دارم بنشینم و ساعت‌ها برای سالگرد شهادت حاج قاسم گریه کنم؛ اما به محض اینکه اسم سالگردِ حاج قاسم می‌آید، ذهنم می‌رود سمتِ این خاطرِ دردناک. آنوقت است که دوباره دلم میل به اشک و بغض سَرِمزارِ روحم را می‌کند... یکسال گذشت و شاید هیچکس باورش نشود که من، هنوز هم گاهی پیام‌های مربوط به آن اتفاقِ تلخ را می‌خوانم و اشک می‌ریزم... لعنت به مذهبی صورتی‌ها؛ لعنت به مذهبی صورتی‌ها که کشتند روحم را؛ لعنت به من که هیچکس باورم نداشت... پ.ن: اگر مذهبی هستید، لطفا تمامِ تلاشتان را بکنید صورتی نباشید❌ بَدآفَتی هستند این مذهبی صورتی‌ها... @ManjiMahdi313