#کتاب_ردپایی_در_رمل
🏴چهارده نفری که قرار بود کار کنیم، به طرف مرز حرکت کردیم.عراقی ها هم باماشین هایشان رسیدند.پرچم هر کشوری روی خاکریز مشخص کننده ی مرزها بود.
عراقی ها اجازه ی ورود به خاک عراق را صادر کردند.در هر یک ماشین هایمان یک عراقی سوار شدتا به عنوان محافظ و راهبر،ما را به منطقه ی شیب عراق،مقابل منطقه ی چذابه ی ایران برسانند.سه تریلی نیز پشت سرمان بیل ها را حمل می کردند.
با توجه به سفارشاتی که شده بود،طوری برخورد می کردیم که فرمانده گروه اطلاعات-عملیات مشخص نباشد،تا آقامجید بتواند به راحتی کارش را ادامه دهد.به همین علت یک فرمانده صوری تعیین شده و با عراقی ها در ارتباط بود.عراقی ها نسبت به فرمانده و فرمانده اطلاعات-عملیات خیلی حساسیت نشان می دادند تا نتواند آزادانه راهکارها را شناسایی کند.
به چهارگروه تقسیم شدیم.هر گروه با یک بیل.به بچه هاسفارش می کردیم که با حوصله وبدون عجله کار کنند واین فرصت را به سادگی و سهل انگاری از دست ندهند.چندین سال بود، که انتظار چنین لحظاتی را می کشیدیم.باید فرصت های از دست رفته را جبران می کردیم.ص۲۴۴
✍خاطرات محمدحسن منافی
📕به اهتمام مهدی امینی
✅ کانال اندیشکده راهبردی فتح