چرا امشب در آغوش غزلهایم نمی خوابی چرا مثل همیشه نیستی انگار بی تابی کبوتر واژه های شوق تو، زندانی مرگند چه می خواهند از جانم، غم شبهای مهتابی؟ چرا دست و دلم در اضطرابی گنگ می لرزند؟ خدا در لحظه ها جاریست، تو در فکر محرابی نفس راه گلو را بست و لبخند زمان خشکید گل پاییزی حسرت، تمام عمر شادابی هوا دلگیر و من دلتنگ..باران هم نمیگیرد، چرا نیلوفر غمگین، اسیر عشق مردابی؟ نمیدانی که در سوگ غزلهایت چه غوغاییست...  ولی حس میکنم تو غرق یک آرامش نابی تمام فصلهامان شد: زمستانِ بدونِ تو نگو هرگز خداحافظ...شبیه شعر نایابی 🌙' Mava | مأوی