part:20
صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم دور و برم رو نگاه کردم سامان انگار رفته بود برای صبحانه منم سریع رفتم سمت سرویس اتاق و بعد از مرتب کردن خودم و پوشیدن یه لباس ساده برای دانشگاه از اتاق زدم بیرون از پله ها پایین رفتم وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم همه مشغول صبحانه خوردن هستن با وارد شدنم توجه شون جلب من شد با همه سلام و احوال پرسی کردم و نشستم سر میز و دوباره همه شروع کردیم به صبحانه خوردن در حال خوردن بودم که نگاهم به ساعت افتاد واااای دیرم شد سریع لقمه آخر رو خوردم و با سامان از خانه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم تا دانشگاه حرفی نزدیم وقتی رسیدیم با خداحافظی کوتاهی پیاده شدم و اون هم به راه خودش ادامه داد وقتی دیدم که دیگه رفت به سمت ساختمان دانشگاه راه افتادم وارد کلاس شدم خدارشکر هنوز استاد نیومده بود رفتم پیش سارا نشستم