[روایتۍ‌ا‌ز‌طُ💛] پدرشھید:↯♥ با‌دانشجو‌ھا‌مۍ‌رفـتند‌ڪوه، من‌بابڪ‌رو‌مۍ‌رسونـدم، همین‌خیابـان‌چمران‌،با‌چھار‌تا اتوبوس‌حرڪت‌مۍڪردند..، دختر‌و‌پسر‌همہ‌دانـشجو‌،بابڪ‌با اون‌ھا‌مۍ‌رفت..، فڪر‌مۍ‌ڪنید‌موقعۍ‌کہ‌زمان‌اذان مۍ‌شد،اصلا‌مۍذاشت‌کہ‌ دانشجو‌ها‌متوجہ‌بشن‌کہ‌بابڪ‌ مۍ‌خواد‌چہ‌بڪنہ..، بر‌اساس‌گفتہ‌ے‌خود‌دانشجویـان دارم‌عرض‌مۍ‌ڪنم‌خدمت‌شما، تنھا‌وانشجویۍ‌کہ‌مۍ‌رفت‌سجاده را‌پھن‌مۍڪرد‌نمازش‌را‌می‌خونـد.. عبادتـش‌رو‌هم‌مۍ‌کرد،قرآنش‌رو هم‌مۍ‌خوند،بعدا‌مۍ‌اومد‌و‌بہ دانشجویـان‌ملحق‌مۍ‌شد..، یعنۍ‌با‌عمـلش‌مۍ‌خواست‌بگہ‌کہ آقا‌این‌راه‌راهیست‌کہ‌من‌انتخاب ڪردم.. توۍ‌تمامۍ‌بخش‌ها‌بابڪ‌چنین رفتارۍ‌را‌داشت،‌چنین‌خصوصـیاتۍ را‌داشت؛چہ‌در‌زندگۍ‌خصوصـیَش، چہ‌در‌زندگۍ‌اجـتماعیش، چه‌در‌زندگۍ‌تحصیـلیش، چہ‌درزندگۍ‌ورزشیَش، تمامطاعتقـاداتش‌رو‌داشت‌و‌سر همین‌اعتقاداتش‌هم‌بہ‌خدا‌پـیوست..، 🎈 ‍✨ 🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈