✍ بسم الله الرحمن الرحیم 🌼🍃 با سلام و دعای خیر. 🌸🍃 به بهانه‌ی روز دختر 🌺 خاطرات یک نوجوان: 🍁 نازنین دختر شانزده ساله در دفتر خاطرات خویش می‌نویسد: 🍀 واقعاً وقتی به مامان و بابا فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد، اگر چه وضع آن‌ها نه‌تنها خنده‌دار نیست، بلکه خیلی هم غم‌انگیز است. مامان تو دنیای خودش و با پاکی‌ها و ندانم‌کاری‌های خودش سرگرم است. همه‌ی عشق و علاقه‌اش این است که با گوشی خودش مشغول چت کردن و گشت و گذار در گروه‌ها باشد. 🍂 اگر من یا برادران و خواهرانم کاری با او داشته باشیم، جداً اوقاتش تلخ می‌شود. متوجه نیست که اوقاتی را که او با خانم‌ها، از دیگران غیبت می‌کند و یا از کفش و کلاه حرف می‌زند، دل من مثل پرنده‌ای بی‌آشیان، سرگردان و نالان خود را به در و دیوار سینه‌ام می‌زند تا هم‌صحبتی پیدا کند. 🌷 به او دردهایش را بگوید و مطمئن باشد کسی را یافته که هیچ وقت اشتباهات و نقاط ضعف را به رخش نخواهد کشید و تحقیرش نخواهد کرد. برنامه‌ی مامان و بابا این است که با هم بگو مگو کنند یا با دوستانشان مشغول باشند و یا منزل نباشند. 🍃 من هم که از صبح تا شب در مدرسه‌ام و چه‌بسا چند روز می‌گذرد که پدر را ندیده‌ام که به او سلام کنم... معلم ادبیات ما یک روان‌شناس است. امروز سر کلاس از نقش پدر در زندگی دختر حرف می‌زد. چقدر حرف‌هایش به دلم نشست. به دل همه‌ی ما نشست. 🥀 راست می‌گفت. من امروز که به نظر همه دختر بزرگی شده‌ام، بیش از همیشه حس می‌کنم که به پدرم، به راهنمایی‌ها و توانایی‌های یک مرد فهمیده و مهربان احتیاج دارم. راست می‌گویم، به نوازش‌های قشنگ پدرم بیش از چند سال پیش محتاجم. دلم می‌خواهد گاهی مرا روی زانویش بنشاند و برایم قصه بگوید. 🌹 به من این اجازه را بدهد که از همه‌کس و همه چیز با او حرف بزنم. بگذارد صمیمیّتی را که تا اعماق جانم نسبت به او حس می‌کنم، ابراز کنم... 🍁 اما وای که چقدر مردِ سرد بداخمی است. اصلاً تصورش را هم نمی‌کند که من، دختر شانزده ساله‌اش بیش‌تر از شش سالگی به مهربانی‌های گرم و قشنگ او احتیاج دارم. حرف‌هایی دارم که می‌خواهم به او بگویم. غم‌هایی دارم که یک مرد دانا بهتر می‌فهمد؛ 🍂 اما او طوری از من و از همه‌ی ما دوری می‌کند که انگار ما در زندگی او هیچ چیز نیستیم. در خانه اگر مهمانی نباشد یا روزنامه و کتاب می‌خواند و یا خود را به سردرد و دل‌درد می‌زند و هیچ لطفی نمی‌کند. ☘ چرا این پدرها خیال می‌کنند، وقتی نان و آب خانواده را فراهم کردند، دیگر هیچ وظیفه‌ای ندارند. چرا نمی‌خواهند بفهمند که دختر و پسر آن‌ها هرچه بزرگ‌تر می‌شوند، درست به همان میزان که به غذای بیشتری احتیاج دارند، به محبت و توجه معقول‌تر و بیشتری هم نیازمند می‌باشند. 🌟 چرا پدر و مادرها فکر می‌کنند، اگر دختر شانزده ساله‌اشان را گاهی نوازش کنند یا یک کلمه‌ی قشنگ بگویند و یا با او صحبت‌های دوستانه، بدون پند و اندرز کنند، به شخصیت پدری و مادری خود لطمه‌ای زده‌اند؟! من پر از غصه هستم. پر از کمبود هستم. 🍁 اگرچه در خانه‌ی قشنگمان، اتاق خوبی دارم، مدرسه‌ی خوبی می‌روم، سر و وضع لباسم خوب است. برای همه‌ی این‌ها پدر پول می‌دهد و راحت هم خرج می‌کند و زحمت می‌کشد؛ اما آن بی‌خرج‌ترین و کم‌زحمت‌ترین کار را از ما دریغ می‌کند؛ ✨ او توجهش را دریغ می‌کند. ۹۹/۰۴/۰۳ 💫 شادی روح مطهر استاد (ره) صلوات ⬇️⬇️ 🍃🍃 •┈••✾•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈✾••┈ https://eitaa.com/Montazeran_zohor_m