نیمه شب با گریه‌ای بی‌امان از خواب بیدار شد. خواب بابا را دیده بود و حالا بهانه او را می‌گرفت. این اولین بار نبود که او سراغ بابا را می‌گرفت، اما این‌بار با همیشه فرق داشت. غوغایی در خرابه به پا شده بود. این‌بار نه آغوش عمه زینب، نه دلداری‌های مادرانه رباب و نه نوازش‌های برادرانه امام سجاد، هیچ کدام آرامش نمی‌کرد. آنقدر بی‌تابی کرد تا بالاخره خود امام حسین برای آرام کردنش آمد؛ امام حسین با سر به خرابه آمد و پای درد دل او نشست.