نهج البلاغه ایها
🍃🌼🌺🍃سرگذشت خواندنی سلمان فارسی: 🔰 قسمت پنجم: 🍃🌼گفت وگوهای ما طولانی شد و برای دومین بار دیر وقت به
🍃🌺سرگذشت خواندنی سلمان فارسی /// قسمت ششم///: 💥سرگذشت حضرت عیسی (ع) و حواریون، فکری را در ذهن من ایجاد کرد… 🔰مهم ترین انتخاب زندگی ام: می دانستم تا وقتی در خانه و شهر و سرزمین خودم هستم، باید به اجبار به سرنوشت تکراری پدر و برادرانم تن دهم و از طرفی، تا ساسانیان بر ایران حکومت می کنند، در این سرزمین، امید تحول و ترقی نیست. 💥سخت ترین و مهم ترین تصمیم زندگی ام را بر اساس زندگی حواریون عیسی (ع) گرفتم. روزی پیشکار پدرم را که با من مهربان بود طلبیدم و از او خواستم پیغام مرا برای راهبان آن کلیسای مسیحی ببرد. ♨️ پیغام این بود: «چون مرکز مسیحیت و ظهور عیسی ناصری علیه السلام در شام و فلسطین است، هر وقت کاروانی قصد آن مناطق را داشت، به من خبر دهید تا به سوریه و فلسطین بروم». 💥چند ماه بعد، خبری مخفیانه به من رسید: «کاروانی عازم سوریه است. اگر بر تصمیم خود استوار هستی، سریع خودت را برسان». ♻️شب موعود فرا رسید؛ شبی که باید تصمیم سختی می گرفتم. من راضی به ناراحت کردن پدر و مادرم نبودم، ولی نمی خواستم همانند آن ها اسیر جهالت و ظلم بشوم. از این رو، عزمم را جزم نمودم و برای فرار، فکری کردم. ♨️ برادری داشتم که پا به دوره کودکی گذاشته بود و نامش «ماهاذر فروخ» بود. او در آن روز ها انیس و مونس من بود و می دانست که پدر و مادرم مرا زندانی کرده اند. ♻️می دانست من در خفا انجیل می خوانم ، گاه در خلوت پیش من می آمد تا برایش از حکایت های انجیل بخوانم. ♨️آن شب از برادرم خواستم کلید غل و زنجیر ها را برایم بیاورد و او با زرنگی این کار را انجام داد. ادامه دارد... 🍃🌼🌺🍃🌼🌼🍃🌺🌼🍃 ╔═🥀══════╗ 🆔 @nahjolbalagheeiha ╚══════🍂🍂═╝ 🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂