🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿
#عشق_پاک
🌟قسمت ۱۴۷ و ۱۴۸
حالا دیگه محسن سوار شده بود و از پشت پنجره دست تکون داد و لبخندی زدم و اتوبوس راه افتاد و دل ما هم با خودش برد!
مامان و خاله اصرار داشتن یا به خونه خاله برم یا خونه مامان نرم خونه تنها!
اما دلم میخواست تنها باشم و بهونه اوردم که کار دارم و خونه به هم ریخته است هرجوری بود به خونه خودمون رفتم...
همین که رسیدم چادرمو روی مبل گذاشتم و به نیت محسن..
لای قران رو باز کردم سوره یوسف اومد!شروع به خوندنش کردم بعد از تموم شدن قلبم اروم شد
مامان طاقت نیاورد و اومد وسیله هامو جمع کرد و منو با خودش برد خونشون توی راه شاکی بود و گفت:
_حالا نمیشد زن تازه عروس مریض رو ول نکنه بره؟! خدا رو خوش میاد؟ از این یه نفر سوریه امن و امان میشه؟!
گفتم:
_ اگه همه همین حرفو بزنن که دشمن میاد در خونههامون!
_هموننن! به درد همدیگه میخورید راست میگن خدا نجار نیست!
این چند وقتی که محسن نیست سرمو به دانشگاه و کار فرهنگی توی مسجد محلمون گرم کردم تا کمتر اذیت بشم اگه توی خونه میموندم حسابی بهونه میگرفتم....
یه هفته ای میشه محسن رفته و هیچ خبری ازش ندارم و روز به روز دلتنگیم بیشتر و دلشوره هم که دست از سرم برنمیداره....
صبح از خواب بیدار شدم تا برم دانشگاه صدای گوشیم بلند شد شماره ناشناس عجیبی بود!
جواب دادم که صدای دلنشین محسن توی گوشم پیچید
با خوشحالی و ذوق شروع کردم باهاش حرف بزنم همینکه پرسیدم کی میای گوشی قطع شد!
خوشحالیم انگار عمرش کوتاه بود همونجا نشستم روی زمین و دستمو دور زانوم حلقه کردم و زدم زیر گریه!
بازم جای شکر داشت که صداشو شنیدم اماده شدم و رفتم دانشگاه اصلا تمرکز روی درس نداشتم و چیزی نمیفهمیدم...
یک ماهی میشد که خونمون نرفته بودم و دلم برای خاطراتی که با محسن داشتم تنگ شده بود
از راه مسجد رفتم خونه و زنگ زدم مامان هرچی اصرار کرد که برم خونشون قبول نکردم که گفت:
_من حریف زبون تو نمیشم برو!
ظهر بود و حسابی گشنم بود حال غذا پختن هم نداشتم نون و پنیر داشتیم و یکم هم گوجه و خیار پلاسیده توی یخچال برداشتم و توی سینی گذاشتم و نشستم جلو تلوزیون تا بخورم
چشمم به قاب عکس محسن افتاد لبخندی زدم و گفتم:
_معلوم هست کجایی؟!
اولین لقمه رو که گذاشتم توی دهنم زنگ آیفون بلند شد کسی معلوم نبود چادرمو سرم کردم و رفتم دم در احتمالا مامانه!
پرسیدم کیه؟!
صدای مردونه ای گفت:
_کی باشه خوبه!!
شک کردم پرسیدم:
_شما؟!
_ای بابا فقط یک ماه من رفتم به همین زودی فراموشم کردی؟
نفهمیدم چه جوری درو باز کردم و پریدم تو بغلش ازم جدا شد و گفت:
_عهههه زشته وسط کوچه!
اومد توی خونه و وسیله هاشو گذاشت رو زمین و رفتیم توی خونه. نگاهی به سینی کرد و گفت:
_ای بابا اینجا هم که نون و پرچمه!
_نون و پرچم!!؟
خندید و گفت:
_خیار و پنیر و گوجه چی میشه ؟! پرچم!
خندیدم و گفتم:
_ظاهرا بد نگذشته بساط جوک و شوخی هم به راه بوده
👈
#ادامه_دارد....
رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
#عشق_پاک
✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.💖.🍂.💖.═══════╗
👇
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
╚═══════،💖.🍂.💖،═╝