🎥بابرگشت من از شهر المیادین سوریه به ایران موافقت شد،سختترین قسمت کار اینجاست که با بچههای شهر المیادین خداحافظی کنم شاید برای همیشه،آنها را جمع کردم بگویم که فردامن از اینجا میروم اما هرچقدر تلاش کردم وقتی چهرههای آنها را میدیدم نمیتوانستم چیزی بگویم،همانطور که الان در موقع نوشتن آن بعد از7سال بغض گلویم را گرفته فقط چندجمله به آنها گفتم شاید روزی من از اینجا بروم وبین ما فاصله بیفتد ولی قطعاً با*امام*خود برمیگردم و آن موقع حال همه شما خوب خواهد شد، فوراً از کنار آنها دور شدم با بغضی در گلو و اشکانی جاری،یکی ازبچههای هوا فضا به جای من آمده است و به من دستور دادن ایشان که توجیه شد در رابطه با انجام کار من میتوانم برگردم ایشان اول قبول نمیکرد بماند ولی با آمدن فرمانده منطقه و اینکه ایشان شبها میتوانند به ساختمان فرماندهی برود قبول کرد که بماند،از مسئول خود در دیرالزور کسب تکلیف کردم در مورد تیربار غنیمتی،که قرار شد آن را به پشتیبانی المیادین تحویل بدم و بابت آن مبلغی را با اصرار به عنوان هدیه به من دادند، تا قبل از ظهر باید خود را به پرواز میرساندم، وسایل خود را جمع کردم به سمت شهر دیرالزور راه افتادم،به مرکز شهر المیادین که رسیدم1مغازه تازه بچههای ارتش راه انداخته بودند چند شانه تخم مرغ شیر کاکائو کیک وتن ماهی خریدم و هر بچهای که در مسیر میدیدم یک مقدار ازمواد غذایی را به او میدادم، ولی در زمان خروج از شهر با صحنه بسیار تاسف بار روبرو شدم.
#روایت_مدافعان_حرم
☫ به نهضت سواد رسانه ای بپیوندید🌹
https://eitaa.com/NhztSavadResani