ناگهان دشمن شـدند او را به کین
مار و باد و آب و خورشید ِ غمین
آفتـاب او را بگفتـــا بــا غضـب
بال و پَرهایش بسوزانم به تب
بـاد گفتــا پــاره پارش میکــنم
بی امان و راه و چارش میکنم
آب گفت او را که غرقش میکنم
یا جـدا از رأس و فرقش میکنم
مار هم گفتش که نیشش میزنم
مُهـر باطـل رویِ کیشش میـزنم
ناگهـان خفّاش ترسید از نهـاد
از همه آن چار موجود و عِناد
ناله سر داد از قضا بی اختـیار
اِستعانت خواست از پروردگار
کای خدایا این تعصّب را کنون
بهــرِ تـو انجــام دادم در جُنون
هر چه گفتم در صَلاحِ خلق بود
امرِ تو بر ایـن زبـان و حَلـق بود
اینک اینان دشمنانم گشته اند
متّحد بر محوِ جانم گشته اند
مـن ضعیــف و نـاتــوان و لاغـــرم
تکّه ای گوشت و تن و بال و سرم
بـــر نَیـــارم تــــاب ِ آزار ِ عَــدو
استقامت چون کنم از جَور ِ او
چاره ام بر گو چه باشد مهربــان
چون توانم باشم اکنون در امان
آمـد از ذات تعــالی یک خطــــاب
وانگهی خفّاش بشنید این جواب
هرکه خود بر ما توکّل کرده است
از هــر آن دامِ بَــلا راحت بِرست
وآنکه بر ما امر خود تفویض کرد
راه خـود را بیگمـان تعریـض کرد
مــا پنـــاه و ملجــاءِ او می شـــویم
حافظش از فَوق و پهلو می شویم
گر تـو از مـایی و از مـا گفته ای
مِهـر مــا را در دلــت بنهفــته ای
چون تو را حامی نباشیم و پناه
کیَ نمـودیم اجـر ِ خَلقی را تبـاه
ما مقـدّر کرده ایم از پیـش خــود
تا که باشی ایمن اندر کیش ِ خود
تا کنی پرواز در شب های تار
آفتاب آنـگه ندارد بــا تــو کار
از فـروغِ او نــمی بیــنی ضـــرر
از سرِ شب هی بچرخی تا سحر
باد را چون مرکبی کردیم ، رام
بـا تسلّط میپری رویش به شام
از دهانت تا که بیرون میرود
با مِتانت هی سواری میدهد
عاجز از پرواز بودی غیر از این
ما تو را خلقت نمـودیم اینچنن
بی نیـازت کــرده ایـم از رُود و آب
با دو مشکِ لب به لب از شیرِ ناب
در میان سینه ات شیـری تمام
سرگذاری تَر کنی لب ها و کام
فَضلـه ات سمّـی بـرای مـار است
مار از بویش هلاک و خوار است
مار را مغلـوب زهـرت کرده ایــم
این همه فکرت ز بهرت کرده ایم
بــه چــه زیبــا خِلقــتی دارد خـدا
چون سزد خَلقش شود از او جدا
مرحبا بر خالق و بر خِلقتش
هر چه را داده ز روی علّتش
#عباس_بهمنی
💙🌴🌹💎💎🌹🌴💙
منبع: کتاب توحید مفضّل...بیان شگفتی های خلقت در بیان امام صادق(ع
1] کتاب انوارالمجالس ملا محمدحسین ارجستانی/ مجلس 1 / باب 10 / ص 260