رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتشصتوچهارم
صبح با صدای اذان بادصبا گوشیم بیدار شدم؛
نماز صبح به همراه دعاعهد رو خوندم..
"میگن اگر چهل روز صبح دعاعهد رو همراه با نمازصبح بخونی میشی یار آقاامامزمان(عج)"
ولی من متأسفانه هنوز نشدم،
وسطهای چهل روز یهو میبینی خواب موندم :((
قرآن رو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن؛
"آخه تا طلوع آفتاب میخوام بیدار باشم"
نور زد به جانمازم؛
قرآن رو بوس کردم و گذاشتم داخل جانماز
پریدم رو تخت؛
"واااای چرا فردا نمیشه..!!"
"من عقد میخواااام؛من مهدیار میخوااااام"
به عکسالمعل خودم خندیدم...
مامان:
-دختر!
واااای دختر لنگ ظهر شده پاشوو دیگه!
چشمهام رو باز کردم
"واای نشد یه بار راحت بخواابم"
بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم؛
زیر چشمهام باد کرده ||:
خدا کنه امروز مهدیار نیاد وگرنه با دیدن این قیافه قطعااا نظرش عوض میشه..
صدای اذان اومد،تعجب کردم؛
_مامان داری سفره صبحونه میندازی؟!
زد زیر خنده و گفت:
-من که بهت گفتم لنگ ظهر هست؛
برو نمازت رو بخون بیا ناهار،الان بابات میاد..
"وااااای چقدر زیااد خوابیدم"
"دوباره رفتم وضو گرفتم و رفتم سر نماز"
بعد نماز رفتم سَرِ سفره که داشتم از گشنگی میمردم
بابا:
--علیک سلام
"ایواای"
"بابا هم مگه سر سفره بود؟!"
_عهوا،سلام بابا،خوبی..؟!
_ببخشید اصلا ندیدم
بابا:
--نــــــــه که خیلی کوچیکم برا همین ندیدی
--حواست کجاست دختر؟!
_ببخشید دیگه
شروع کردم به خوردن غذا
بابا:
--مهدیار زنگ زد گفت؛
محضر افتاده به ساعت ۳ بعدازظهر
--بعد عقد هم یه جشن کوچیک همینجا میگیرم..
مامان:
-خوبه که؛
من هم زنگ زدم امروز فامیلها رو دعوت کردم..
بابا:
--پذیرایی هم میوه و شیرینی و چایی
_دستتون درد نکنه
ناهار رو خوردم؛
بعد رفتم یه ماسک طبیعی درست کردم
و گذاشتم رو صورتم...
یخ بودن کل صورتم رو حس میکردم؛
چقدر حس خوبیه ^-^
رفتم تو گوشیم و گروه سه نفرمون؛
ناری:
-هدیه؟!
-من و فاطمه شب میایم خونتون بخوابیم..
فاطمه:
-راست میگه،
لباس و وسایلمون هم میاریم اونجا که از صبح آماده بشیم انشاءالله..
خندیدم و جواب دادم:
_خونه زندگی که ندارید!!
ناری:
-اصلا به تو چه،ما شب اونجاییم..
_باشه بیاید،منتظرم
"ما سه تا تو عقد و عروسی هم شب قبلش کنار هم بودیم و از آرایشگاه تا مراسم کلا کنار هم بودیم و حالا هم نوبت من هست"
یه پیام از طرف مهدیه؛
-آجی این آرایشگاه که آدرسش رو بهت فرستادم خیلی عااالیه؛به مهدیار بگم نوبت بگیره برا فردا؟!
_باشه آجی،
فقط ساعتش رو بهم اعلام کن؛
_بگو سه نفر هستن و با خودت چهارتا..
-دمت گرم
-باشه حتما..
نویسنده:
#هـدیـهیخـدا
eitaa.com/Oshagh_shohadam