🌴🌴🌴🌴🌴🌴
✨
#حضرت_صالح_عليه_السلام
✨
#قسمت_ششم
👈آخرين سخن صالح عليه السلام با قومش و ماجراى ناقه
🌴حضرت صالح عليه السلام همچنان به دعوت خود ادامه مى داد، ولى روز به روز بر كارشكنى قوم مى افزود، صالح عليه السلام كه در شانزده سالگى به پيامبرى رسيده بود و قوم را به سوى يكتاپرستى دعوت مى كرد، حدود صد سال در ميان آن قوم ماند و همچنان به راهنمايى آنها پرداخت، ولى(جز اندكى) نه تنها به او ايمان نياوردند، بلكه با انواع آزارها، روى در روى او قرار گرفتند.
🌴تا اين كه: حضرت صالح عليه السلام آخرين اقدام خود را براى نجات آنها نمود و به آنها چنين پيشنهاد كرد:
🌴من در شانزده سالگى به سوى شما فرستاده شدم، اكنون 120 سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اينك (براى اتمام حجت) پيشنهادى به شما دارم، و آن اين كه: اگر بخواهيد من از خدايان شما (بتهاى شما) تقاضايى مى كنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از ميان شما مى روم (و ديگر كارى به شما ندارم) و شما نيز تقاضايى از خداى من بكنيد، تا خداى من به تقاضاى شما جواب دهد، در اين مدت طولانى هم من از دست شما به ستوه آمده ام و هم شما از من به ستوه آمده ايد [اكنون با اين پيشنهاد كار را يكسره و يك طرفه كنيم.]
🌴قوم ثمود: پيشنهاد شما، منصفانه است.
🌴بنا بر اين شد كه نخست، حضرت صالح عليه السلام از بتهاى آنها تقاضا كند، روز و ساعت تعيين شده فرا رسيد، بت پرستان به بيرون شهر كنار بتها رفتند، و خوراكى ها و نوشيدنى هاى خود را به عنوان تبرك كنار بتها نهادند، و سپس آن خوراكى ها را خوردند و نوشيدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نياز پرداختند، حضرت صالح عليه السلام در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آنها به صالح عليه السلام گفتند:
🌴آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه.
🌴صالح عليه السلام اشاره به بت بزرگ كرد و به حاضران گفت: نام اين بت چيست؟
🌴 گفتند: فلان!
🌴صالح عليه السلام به آن بت بزرگ خطاب كرد و گفت: تقاضاى مرا بر آور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا اين بت جواب مرا نمى دهد؟
🌴گفتند: از بتِ ديگر، تقاضايت را بخواه.
🌴صالح عليه السلام، متوجه بت بزرگ شد، و تقاضاى خود را درخواست كرد، ولى جوابى نشنيد.
🌴قوم ثمود به بتها رو كردند و گفتند: چرا جواب صالح عليه السلام را نمى دهيد؟
🌴سپس (قوم ثمود به عقيده خودشان براى جلب عواطف بتها) برهنه شدند و در ميان خاك زمين در برابر بتها غلطيدند، و خاك را بر سرشان مى ريختند، و به بتهاى خود گفتند: اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهيد، همه ما رسوا و مفتضح مى شويم. آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اكنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالح عليه السلام تقاضاى خود را از آنها خواست، ولى جوابى نشنيد.
🌴صالح عليه السلام به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدايان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اكنون نوبت شما است كه تقاضاى خود را از من بخواهيد، تا از درگاه خداوند بخواهم و همين ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.
🌴هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح عليه السلام را پذيرفتند و گفتند:
🌴اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مى گوييم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را بر آورد، تو را به پيامبرى مى پذيريم و از تو پيروى مى كنيم، و با همه مردم شهر با تو تبعيت مى نماييم.
🌴صالح عليه السلام: آن چه مى خواهيد تقاضا كنيد.
🌴قوم ثمود: با ما به اين كوه (كه در اين جا پيداست) بيا.
🌴حضرت صالح عليه السلام با آن هفتاد نفر به بالاى آن كوه رفتند.
🌴در اين هنگام، آن هفتاد نفر به صالح عليه السلام گفتند:
🌴اى صالح! از خدا بخواه! تا در همين لحظه شتر سرخ رنگى كه پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه يك ميل مى باشد، از همين كوه، خارج سازد.
🌴صالح عليه السلام گفت: تقاضاى شما براى من بسيار عظيم است، ولى براى خدايم، آسان مى باشد. همان دم صالح عليه السلام به درگاه خدا متوجه شد و عرض كرد: در همين مكان شترى چنين و چنان خارج كن.
🌴ناگاه همه حاضران ديدند كوه شكافته شد، به گونه اى كه نزديك بود از شدت صداى آن، عقل هاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن كوه مانند زنى كه درد زايمان گرفته باشد مضطرب و نالان گرديد، و نخست سر آن شتر از شكم زمين كوه بيرون آمد، هنوز گردنش بيرون نيامده بود كه آن چه از دهانش بيرون آمده بود، فرو برد و سپس ساير اعضاى پيكر آن شتر بيرون آمد، و روى دست و پايش به طور استوار بر زمين ايستاد.
🌴وقتى كه قوم ثمود، اين معجزه عظيم را ديدند، به صالح گفتند:
🌴 خداى تو چقدر سريع، تقاضايت را اجابت كرد، از خدايت بخواه، بچه اش را نيز براى ما خارج سازد.
🌴 صالح عليه السلام، همين تقاضا را از خدا نمود.
🌴 ناگاه آن شتر، بچه اش را انداخت
@Quranahlebayt